باز هم سلام
داستانای دیگه رو میتونین اینجا بخونین
کلیک کنید:
سگ خانه زاد
بودن
که البته بودن تازه شروع شده
نوشته شده توسط سامان در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 1:5 موضوع | لینک ثابت
برای دانلود کل داستان روی تصویر زیر کلیک کنید
نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت
دوستان خوبم
واقعاْ خوشحالم که انقدر استقبال کردین و منو ببخشید اگه گاهی دیر میشد
سرم خیلی شلوغه و به ویرایش قصه نمیرسیدم
ولی امیدوارم یه وقتی باز وقت کنم و بنویسم
به زودی دانلود کامل داستان رو اینجا میذارم ![]()
نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت
ما در اداره پلیس بودیم.
هما آنجا بود.
هیچ عوض نشده بود. میخندید و حتی پلیسها را دست می انداخت.
انتظار نداشتم، اما با احترام ما را پیش هما بردند.
من نباید میرفتم، اما رفتم.
به گیلدا قول داده بودم که هر جا میرود با او باشم.
گیلدا که گناهی نداشت.
و من نیز.
هما به سمت گیلدا دوید: گیلدا همه چی درست شد! فیزیکتو پاسی!
هما او را در بغل کشید و همه صورتش را غرق بوسه کرد: چرا هما؟ تو چه کار کردی؟
هما با خنده گفت: همون کاری که خودشون با همه میکنن! ازشون فیلم گرفتم لوشون دادم!
گیلدا او را روی یک صندلی نشاند. من هم کنارش نشستم. گیلدا گفت: آخه عزیز دلم... این چه کاری بود با خودت کردی؟ تو از کجا فهمیدی؟
هما بادی به غبغب انداخت و گفت: ما اینیم دیگه! دلارام یه چیزایی درباره نریمان به من گفته بود... اما نه دقیق... به من گفته بود که چشمشون دنبال گیلدا هم هست... من باور نمیکردم... به دلارام میگفتم گیلدا هیچوقت راضی به این کارا نمیشه، اما دلارام همش میگفت یه چیزایی هست که تو نمیدونی... ولی بهم نمیگفت... هرچی خرش میکردم بهم نمیگفت... تا اینکه تو اون روز کمکش کردی...
گیلدا با ناباوری به هما نگاه میکرد.
هما با خنده ادامه داد: بعد اون همه چیزو به من گفت! همه ماجرای ندا رو برام تعریف کرد! گفت که خودش و آوید هم این کارو کردن! گفت میخوان همین بلا رو سرت بیارن! واسه همین من انقدر اصرار داشتم ورقتو ببینم... وقتی دیدم، مطمئن شدم!
گیلدا باز او را در آغوش کشید و من نتوانستم جلوی بلند گریستنم را بگیرم. گیلدا گفت: چه جوری اونا رو آوردی خونه؟ کی فیلمبرداری کرده؟
هما شانه هایش را بالا انداخت: راحت بود! یه کم چراغ دادم، کم کم سر صحبتو با نریمان باز کردم، گفتم که پایه م باهاتون باشم، گفتم من سرم درد میکنه واسه دردسر! اونم باور کرد، آخه منو زیاد با دلارام دیده بود، بهم اعتماد کرد... منم گفتم بیاین یه تیریپ با هم باشیم حال کنیم! اونام اومدن! انقدرام که فکر میکردن زرنگ نیستن!
گیلدا آرام نوازشش میکرد. پس از سکوتی گفت: کی فیلمبرداری کرد هما؟
-دلارام!
گیلدا نگاه به زیر افکند. میدانستم به یاد وقتی افتاده که به دلارام گفته دیگر به آنجا نیاید. گفت: دلارام خیلی ترسیده بوده نه؟
هما گفت: تو از کجا فهمیدی؟
گیلدا گفت: دوربین تو دستش میلرزید!
هما قهقهه ای زد که اداره پلیس را ساکت کرد. گفت: آره! دیشب وقتی اونا رفتن باید دلارامو میدی! رنگ ماست شده بود! ما همون دیشب فیلمو ریختیم رو نوارو من صبح بردم دادم دانشگاه...
من که لال بودم. گیلدا به آرامی صورت هما را نوازش میکرد. با لبخند تلخی به او گفت: به همین راحتی؟ بردی دادی دانشگاه؟ حالا چه بلایی سرت میارن زندگی من؟
هما بلند شد و فریاد زد: تخمم هم نمیتونن بخورن! هرکی میگه من کار بدی کردم بیاد جلو!
اداره ساکت شد.
عده ای سر از اتاقها کشیدند بیرون.
کسی نگفت که ساکت باش.
کسی نگفت که کار بدی کرده ای.
همه رفتند سر کارشان.
گیلدا به من لبخند زد.
هما گفت: تی تی جون تو که هنوز موهای دستتو نزدی! حالم ازت به هم میخوره! کثافت!
بلند شدم و سفت در بغلم فشردمش.
دوستش داشتم.
نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 20:21 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
گیلدا تقریباً بیهوش بود. من هم مثل دیوانه ها دور سر خودم میچرخیدم.
ساعت چهار بود و هیچ خبری از هما نشده بود.
هر لحظه میرفتم و شماره اش را میگرفت.
اما خاموش بود.
چه بلایی بر سرش آورده بودند؟
باز آب سرد به صورت گیلدا زدم و او چشمانش را باز کرد: اومد؟
-نه... گیلدا گوش کن... با کسری تماس بگیر...
گیلدا بی رمق گوشی را برداشت.
گفتم:شاید اون فیلمبرداری کرده...
گیلدا انگار ناگهان انرژی تزریقش کرده باشند گفت: راست میگی...
درجا نشست و شماره کسری را گرفت. گیلدا گفت: سلام... هما اونجاست؟... ازش خبر نداری؟... کسری دروغ که نمیگی؟... چی؟... از دیشب؟... خونه رو هم برنمیداشت؟... نه... من نبودم... چرا به من زنگ نزدی؟... چرا؟... گوشی...
گفت: تو خونه شما موبایل آنتن نمیده؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: نمیدونم...
گیلدا ادامه داد:نمیدونم... نیست... کسری... نه... هیچی... باشه بهش میگم بهت زنگ بزنه...
گوشی را گذاشت و گفت: میگه خبر ندارم. میگه از دیشب گوشیش خاموشه... میگه خونه رو هم جواب نمیداده، گوشی منم آنتن نمیداده...
گیلدا پشت خود را به دیوار کوبید و گفت: من احمق چرا دیشب یه زنگ بهش نزدم؟!
باز خواستم که دلداری اش بدهم.
اما زنگ در خانه نگذاشت.
قبلش صدای آژیر ماشین پلیس را شنیده بودیم.
نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 20:20 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
صبح که نه، ظهر بود که نوید آمد و آرام مرا تکان داد: آجی مامان میگه نمیخواین بیدار شین؟
چشمانم را باز کردم و به ساعت که دوازده و نیم را نشان میداد نگاه کردم. گفتم: دیشب دیر خوابیدیم نوید... الآن پا میشیم...
گیلدا بیدار شد. گفت: من برم خونه... تو نمیای اونجا؟
گفتم: من؟ پنج کلاس دارم...
بلند شد و مشغول جمع کردن جایش شد: بیا از اونجا با هم بریم... منم پنج دارم...
مامان گفت: دست صورتتونو بشورین ناها بخورین!
گیلدا که آماده شده بود گفت: نه خانم جعفری... من برم... فکر کنم هما اومده... تنهاست...
به مامان گفته بودم که هما رفته تهران و گیلدا برای اینکه تنها نباشد آمده پیش من.
مامان که دید من هم دارم میروم به اصرار قابلمه ای غذا به دستمان داد. گفت که رسیدید، تا سرد نشده با هم بخورید.
مامانم را از همیشه بیشتر دوست داشتم.
گیلدا کلید را در قفل چرخاند و گفت: آقا کسری سرتو بپوشون نامحرمه!
اما جوابی نیامد.
گیلدا از جلوی در رفت کنار و گفت: بیا...مثل اینکه رفتن!
من رفتم توی آشپزخانه که تا غذا سرد نشده بکشم و بخوریم. گیلدا هم رفت به اتاق که لباس عوض کند. اما دیدم که دستگاهی در دست دارد و به آنجا می آید. گفت: واه... ما که دوربین فیلمبرداری نداشتیم! این از کجا اومده؟
گفتم: دوربین؟ کجا بود؟
-تو اتاق هما... رو تختش... ببین یه فیلمم داره... فکر کنم کار هماست... احتمالاً از کسرای بدبخت فیلم گرفته!
خندیدم. گفتم: حتماً میخواد ازش مدرک جمع کنه!
گیلدا گفت: بعید نیست واله! من بهش میگم تو عاشق کسری شدی میگه نه! بذار ببینم چی توشه!
هنوز لباسهایش را درنیاورده بود و آن دوربین را به ویدئو وصل میکرد. گفتم: ول کن بابا! هیکل کسری خیلی خوشگله میخوای نگاش کنی؟ پاشو برو لباساتو دربیار بیا ناهار بخوریم!
گیلدا لباسهایش را درآورد.
غذا را روی میز گذاشتم و نشستیم که بخوریم. گیلدا گفت: آمنه تو احساس نمیکنی یه کم هوا سرده؟
-چرا... انگار یه جایی بازه...
-وایسا ببینم!
گیلدا اتاقها را گشت. به اتاق هما که رسید گفت: ای آتیش پاره! در بالکنش باز مونده...
در بالکن را بست.
-این چیه؟ کسری که کیف پول نداره...
-چی؟
گیلدا به نهارخوری برگشت: این.
یک کیف پول مردانه قهوه ای در دستش بود. گفت: هما کیو دیشب آورده اینجا؟
روی صندلی نهارخوری نشست و وقتی کیف پول را باز کرد فریاد خفه ای کشید.
گفتم: چی شد گیلدا؟
با وحشت کیف پول را به سمت من چرخاند.
یک کارت شناسایی آنجا بود.
میشناختمش.
استاد ریاضی پیش بود.
گیلدا به تلفن حمله کرد. هق هق میکرد و شماره هما را میگرفت: خاموشه! خاموشه! همش خاموشه!
اما مثل دیوانه ها قطع میکرد و باز میگرفت. در حال خودش نبود. من هم گریه میکردم. به سمتش رفتم و گوشی را از او گرفتم. گفتم: خاموشه گیلدا! نمیتونی باهاش تماس بگیری! خاموشه!
کمی به چشمان من نگاه کرد و انگار تازه منظور مرا فهمیده باشد، گذاشت که گوشی را بگذارم. کمی بهت زده نگاهم کرد و زیر لبی گفت: هما چرا؟ مهم نبود... من اخراج میشدم...
بعد به سمت دوربین دوید. آنرا روشن کرد.
ویدئو را روشن کرد.
هما آنجا بود.
بین استادها و نریمان.
کسی یواشکی از آنها فیلمبرداری کرده بود. ناشی بود، ترسیده بود و دستش به شدت میلرزید.
اما فیلم هما، مثل فیلم ندا بی صدا نبود.
هما با زیرکی آنها را از خود بی خود میکرد و از آنها اعتراف میگرفت.
داشت وعده میداد که با شما همکاری خواهم کرد.
با چشمان زیرکش به دوربین نگاه کرد.
نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 20:20 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
گفت: نمیدونم... میگه امشب میخوام بگم کسری بیاد بازیامو بهش نشون بدم... میگه میخوام باهاش تنها باشم... منم که نمیتونم بگم نه...
-خوب بیا اینجا... قدمت روی چشم... تعریف تو رو زیاد واسه مامان کردم... دوست داره ببینتت!
-آرایشم نمیکنم که ناراحت نشه.
مکثی کردم و با تحکم گفتم: نه گیلدا، هرجوری هستی، همونجوری بیا!
بابا خیلی از گیلدا خوشش آمد و میگفت که دختر نجیبیست. من تعجب کردم که بابا انقدر زود آنرا فهمید. مامان برایمان شام خوشمزه ای پخت و نوید زود با گیلدا جور شد. گیلدا مثل بچه ها نشسته بود و با او ماشین بازی میکرد. من از گیلدا بیشتر خوشم آمد وقتی دیدم جلوی بابا روسری اش را برنداشت.
شب دیر خوابیدیم. گیلدا ماجرای سروش را تعریف کرد و اینکه چه طور با او آشنا شده بود و اینکه چه اتفاقی برایش در اتوبان افتاد. گیلدا گفت که میگفته اند جسدش قابل شناسایی نبوده و سوخته بوده است. خیلی دردناک بود. گیلدا گفت که بعد از آن خواب و خوراک نداشته و تنها کسی که همیشه با او بوده، هما بوده است.
گفت: من از کارای هما خیلی عصبانی میشم آمنه... اما چه کار کنم؟ نمیتونم این خوشیهای کوچولو – کوچولوی زندگیشو ازش بگیرم... اون حتی دوست داره با دخترا باشه. میگه پسرا آدمو ارضا میکنن، ولی دخترا قشنگن، میگه حال میده باهاشون بازی کنی... من نمیدونم آخر عاقبتش چی میشه... فقط میدونم حداقل همین لحظه رو که میتونه خوش باشه باید خوش باشه... معلوم نیست وقتی باباش بره چه سرنوشتی در انتظارشه...
تاق باز خوابیدم و گفتم: گیلدا تو خیلی میفهمی... هر کس دیگه به جای تو بود تا حالا هما رو نابود کرده بود...
گیلدا خندید. گفت: خودم فکر میکنم که من نابودش کردم... باباش اونو سپرده به من... البته اونم براش هیچ مهم نیست که هما این کارا رو میکنه... ولی من فکر میکنم باید جلوی کاراشو بگیرم...
-چی میگی گیلدا؟ مگه تو میتونی؟ میخوای اعتمادشو از بین ببری؟ اینجوری اقلاً بهت میگه چه کار میکنه... نشو مثل پدر مادرای سنتی که بچه هاشون جرات ندارن هیچی بهشون بگن!
گیلدا رو به من چرخید: راست میگی... اینجوری اقلاً بهم میگه... جلوی چشممه... یه چیزی رو بهت بگم به هما نمیگی؟
-نه... مطمئن باش...
-آمنه من تقریباً هر شب خواب مامان هما رو میبینم... همش بهم میگه مراقب هما باش... میگه هما برات جبران میکنه... ولی به خدا من جبران نمیخوام... من هما رو خیلی دوست دارم... تا میام اینو به مامانش بگم اون میره...
دستش را گرفتم و آن را بوسیدم. گفتم: الهی من فدای تو بشم که انقدر خوب و مهربونی...
برایش تعریف کردم که دخترهایمان چه تعریفهایی کرده اند. و گفتم که نمیدانم کی مردم ما میخواهند بپذیرند که جور دیگری هم میشود زندگی کرد. به او گفتم: احمد خیلی زندگی منو تغییر داد... اون خیلی با پدر و مادرم حرف زده... مامان گفت خرج آسایشگاه حمیدو میده تا اون دیگه نتونه منو محدود کنه... گفت احمد گفته آمنه که درسش تموم شد میبرمش تهران تا بتونه بره سر کار... گیلدا من اگه شما و احمدو نداشتم چه کار میکردم؟
گیلدا دستش را از دستم بیرون کشید و گفت: منم اگه تو رو نداشتم که حرفای دلمو بهش بزنم چه کار میکردم؟
نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 20:20 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
رو به دخترها گفتم: بچه ها چرا همه فکر میکنن دختر تهرانیا خرابن؟ همه جا خوب و بد داره... مثلاً چرا همه فکر میکنن استادا آدمای پاکین؟
بهار گفت: خوب لابد پاکن که شدن استاد دانشگاه!
خندیدم وگفتم: مگه استادا دل ندارن؟ شاید اونا هم بخوان با کسی باشن!
دریا پرید وسط که: اوه اوه! راست میگه! بذارین یه چیزی براتون تعریف کنم! تو دانشگاه داداشم اینا یه استاد به یه دانشجو تجاوز کرده! به بهانه تدریس خصوصی کشیدتش خونش و این کارو کرده!
پامچال که دیگر رنگ آمده بود به چهره اش گفت: راست میگی؟ چه آدم پستی بوده! چه طوری فهمیدن؟
دریا جواب داد: همین دیگه! دختره تهرانی بوده، رفته همه جا جار زده! به همه گفته! این دختر تهرانیا از هیچی نمیترسن!
بهار گفت: من میدونم چرا! چون همیشه خانواده هاشون پشت سرشونن! اونا همیشه طرف دخترشونو میگیرن، اصلاً هم براشون مهم نیست کی چی میگه! همیشه به بچه هاشون کمک میکنن!
به یاد ندا افتادم.
پدر او به او کمک نکرده بود. حالا به هر دلیلی.
گفتم: نه... اینجوریام نیست...
بهار مصرانه گفت: چرا... باور کن همینه... یکی از بچه ها تعریف میکرد که مستاجر تهرانی دارن... بعد تعریف کرد اونا پسر آورده بودن... وقتی مامان این دختره زنگ میزنه به پدر مادر مستاجراشون، اونا داد و بیداد رو میذارن سرش که به شما هیچ ربطی نداره! میگن بچه های ما حق دارن با هر کی میخوان برن و بیان!
دریا سینی لیوانهای چای را برداشت که ببرد و بشوید: اوه اوه... حالا اگه مامان بابای ما بودن! وای!!!!!
با خنده گفتم: شما که کار بدی نمیکنین!
پامچال گفت: ای بابا! آمنه به خدا شماها خیلی خوبین! یه دختره تعریف میکرد که هیچ کاری نمیکنن ولی صابخونه شون یه سره بهشون گیر میده! ما یه کلاس عملی داریم که تا ساعت هشت و نیم شب طول میکشه، این دختره میگفت یه شب که نه رسیدم خونه صاحبخونه راهم نمیداد! میگفت برو همونجا که تا حالا بودی! خلاصه اونشب انقدر گیر داده که دختره مجبور شده بره خونه دوستاش بمونه! فرداشم صاحبخونه زنگ زده به مامان باباش که بیاین دختر خرابتونو ببرین! معلوم نیست دیشب کجا خوابیده.
بچه ها خندیدند.
اما من در دل به حال آنها گریه میکردم.
چه وقت مردم شهر من میخواستند "تغییر" را بپذیرند؟
نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 20:19 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
گیلدا پشت خط بود. به من گفت: من نمیدونم هما کجاست... گوشیش خاموشه! دارم میمیرم از نگرانی!
گفتم: بمون خونه! الآن میام!
پیش او که رسیدم دیدم خیس است. گفت زیر آب یخ بودم تا سردردم عود نکند. گفت که به هر که میشناختم زنگ زدم اما هیچ خبری از هما نیست. سعی میکردم دلداری اش بدهم. اما او آرام نمیشد. گفت: آخه اون هیچوقت گوشیشو خاموش نمیکنه!
گفتم: شاید شارژش تموم شده!
گیلدا آنقدر حساس شده بود که این مورد را به کلی فراموش کرده بود. نفس راحتی کشید. گفت: راست میگی... من چرا اینطوری شدم آخه؟
-حق داری... یک ساعت دیگه منتظر میمونیم... اگه نیومد...
نمیدانستم چه بگویم.
گیلدا گفت: اگه نیومد چه کار کنیم؟
-به همه زنگ زدی؟
-آره... حتی به اون بهنام... با اینکه از هما قول گرفته بودم دیگه نره پیشش... مرتیکه وحشی... اگه بدونی با هما چه کار کرده بود... هما تا چند روز خونروزی میکرد...
این موضوع را نمیدانستم. سرم را به زیر انداختم. گفتم: مطمئنی کسی جا نیفتاده؟
-آره... هیچکس... مگه من نشناسم... من نگران همینم...
-به دلارام چی؟ زنگ زدی؟
-خونه نبود...
-موبایل نداره؟
-نه بابا! باباش نمیذاره گوشی تلفنو برداره، حالا بیاد موبایل بده دستش؟
به یاد خودم افتادم.
من حالا گوشی تلفن را برمیداشتم.
اما هما آمد. کمی بیش از یک ساعت بعد. اما بالاخره آمد. گیلدا گفت: کجا بودی هما؟ چرا موبایلت خاموش بود؟
هما کنار در اتاقش ایستاد. بسته ای از کیفش در آورد و رو به ما گرفت: رفتم سی دی بازی بخرم... ایناها... شارژم تموم شد...
بی حرف دیگری رفت توی اتاق. گیلدا سرش را پایین انداخت. به آرامی به من گفت: فکر کنم ناراحت شد...
بلند شد و به اتاق هما رفت. دیدم که چند بار او را بوسید و گفت از دستش ناراحت نباشد. هما به من گفت: تو این شهر شما هیچی پیدا نمیشه! اینجا دهه یا شهره؟ به زور این سی دی ها رو پیدا کردم!
به او خندیدم. گفتم: اینجا شهره!
هما پوزخندی زد و گفت: یه شهری براتون بسازم که حظ کنین! وقتی بزرگ شدم میام اینجا یه شرکت میزنم و همه چی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش میفروشم!
تلفن که زنگ زد هما دوید به سمت آن: با من کار داره! یادم رفت گوشیمو بزنم به شارژ!
خودش گوشی را برداشت و گفت: کجا داره؟... باشه... من فردا ساعت نه صبح میبینمت!
من و گیلدا بی اعتنا به او سریال تماشا کردیم.
نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 20:18 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
کسری با هما آشتی کرد.
دیگر از مست کردن آنها نمیترسیدم. بیشتر برایم خنده دار شده بودند تا ترسناک. نیما به من مشروب تعارف کرد اما من گفتم که نماز میخوانم. نیما تعجب نکرد و گفت پس تو نوشابه خالی بخور. برایم ریخت و من لیوانم را به لیوانش زدم و نوشیدیم. کسری به هما گفت: تو خیلی بلایی! من دوبار باهاش بودم نفهمیده بودم روی رونش وسط پاش خال داره!
هما قهقهه ای زد . گفت: خری دیگه! باید همه جای دخترا رو بگردی تا بعداً بتونی آمارشونو بدی!
گیلدا در حالی که سعی میکرد عصبانی به نظر برسد گفت: یادش میدی هما؟ این نخورده مسته! توام یادش بده!
با نیما به اپن تکیه داده بودیم. نیما به من گفت: شما عضو گروه علمی پژوهشی شدی؟
گفتم: آره... رفتم جلسشون... عضو شدم...
گفت: منم میخوام عضو بشم. پارسال پیشنهاد کردن، اون موقع چون زیاد اینجا نمیموندم قبول نکردم. اما حالا میخوام باهاشون کار کنم. چند تا طرح تحقیقی هم دارم.
گفتم: خوب با شهاب برزگری صحبت کن! اون کارای عضویتو انجام میده!
-کی کلاس داره؟
-من شمارشونو دارم. بهت میدم!
هما بلند شد و مستانه مستانه به آشپزخانه رفت و یک بطری خالی نوشابه با خود آورد. گفت: بیاین بطری بازی! بیاین.
چهار پسر و ما دور بطری نشستیم. گفتم: من بلد نیستم!
دیگر از اینکه ساده به نظر برسم نمیترسیدم.
من همین بودم.
هیچکس جز هما به من نخندید.
به خود میگفتم هما که به همه میخندد.
نیما طریقه بازی را به من گفت. گفت بطری را میچرخانند، سر بطری سمت هر کس باشد او میشود شاه، و ته بطری سمت هرکس باشد او میشود دزد. بعد دزد باید هر کاری را که شاه میگوید انجام دهد. هر کاری را. مگر اینکه جمع مخالف باشد.
اول نفهمیدم در چه هچلی افتاده ام.
اما وقتی کم کم فهمیدم که "شاه ها" چه حکمهایی میبرند، با خنده گفتم: آقا من بازی نمیکنم!
کسری برای هما حکم کرده بود که لخت مادرزاد با یک آهنگ کامل برقصد. "و هما این کار را کرد." بی هیچ شرمی. من صورتم را پوشانده بودم و نمیتوانستم نگاه کنم. فقط میخندیدم. گفتند که نمیتوانی از بازی بروی بیرون چون دیگر آمده ای. من میترسیدم. گیلدا انگار اوضاع را میدانست و من حالا میفهمیدم که او اول بازی عمداً مقابل من نشسته است. نوبت نیما بود که بطری را بچرخاند. گیلدا نگاه معنی داری به نیما کرد. نیما انگار نگاهش را خوانده باشد بطری را چرخاند. و من فهمیدم که او به قول هما "این کاره است". ته بطری به سمت من ماند و سرش به سمت گیلدا.
گیلدا گفت: من حکم میکنم آمنه از بازی بره بیرون!
بچه ها نگاهی به هم کردند. هما که فقط لباس زیر به تن داشت گفت: فکر نکنم کسی مخالف باشه!
پس من نشستم کنار و برای خودم سیگاری آتش زدم.
همای آتش پاره به کسری گفت که با پشت خود روی دیوار بنویسد "قسطنطنیه". وقتی کسری با آن هیکل بزرگ این کار را کرد همه وسط خانه پهن شده بودند و میخندیدند. هما میگفت: چه حالی میده! بازم کسری! یه بار دیگه!
و انگار کسری بدش نیامد که یک بار دیگر مضحکه دست آن عروسک کوچولو شود.
باز هم آن کار را کرد.
وقتی آرش حکم کرد که یاشار مربا بمالد کف پایش و بلیسد دخترها مخالفت کردند. پسرها میگفتند که این کارها برایشان عادی است. گیلدا گفت که حالش بد میشود اگر ببیند. آرش گفت پس یاشار باید از من لب بگیرد. این کار را کردند و هما و گیلدا ادای عق زدن در آوردند.
اما حوادثی پیش آمد که ما خوشی آن شبها و روزها و شبها و روزهای نظیرش را به زودی فراموش کردیم.
نوشته شده توسط سامان در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 21:10 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
گیلدا نرفت پی اعتراضش.
هما داشت در انتهای راهروی طبقه اول آتش میسوزاند و ما اول همان راهرو روی نیمکتی نشسته بودیم. گیلدا به او که باز دختری را دست انداخته بود میخندید و به من گفت: ای کاش یه کم مثل اون بودم آمنه... ای کاش فقط یه ذره عرضه و زبون اونو داشتم... اونوقت اینجوری نمی افتادم تو هچل... جواب مامان و بابامو چی بدم؟ بگم چرا دو شدم؟ آخه بابام چی میگه؟
جوابی نداشتم.
زمین را نگاه میکردم.
ادامه داد: شاید بهشون بگم از رشته م خوشم نیومده و دیگه نمیخوام بخونم... بابام حرفی نمیزنه... چه میدونم... الکی میگم میخوام مثلاً آرایشگری یاد بگیرم... اون میذاره من همینجوریم پیش هما بمونم...
گفتم: عجله نکن... بذار ببینینم چی میشه... فوقش این ترم هم می افتی... این استادا که تا ابد تو این دانشگاه نمیمونن...
گیلدا اندیشید. گفت: اگه موندن چی؟ مگه ابد واسه ما دانشجوها چه قدره؟ سه ترم متوالی مشروطی...
راست میگفت.
-ندا راست میگه... بذار اخراج بشم. مهم نیست... مهم اینه که آبروم نره...
-نمیره گیلدا... چیزی نشده که... تو هم که قرار نیست سوتی بدی!
دختر انتهای راهرو شروع کرد سر هما فریاد کشیدن. هما خود را عقب کشید و داد زد: مگه من چیزی بهت گفتم؟ آقایون من چیزی به این خانم محترم گفتم؟
پسرها که به کمدی او خندیده بودند همه با هم گفتند: نچ... نه... اصلاً! ما که چیزی نشنیدیم!
دختر با قهر راهش را گرفت و بعد از عبور از مقابل ما از پله ها رفت بالا.
پرسیدم: به این چرا گیر داد؟
گیلدا گفت: این اسمش عادله س. هما میگفت ترم قبل، وسط ترم، یکی از دخترا تصادف کرد و بستری شد بیمارستان. فقط واسه امتحان اومد. رفت و از عادله جزوه گرفت اما عادله تقریباً نصف جزوه رو بهش نداد. عمداً. گفت اون قسمتها حذفه، در حالی که نبود. بعد سر امتحان نزدیک هشت نمره از همون قسمتا اومده و اون دختره افتاده. وقتی به عادله گفته چرا این کارو با من کردی، عادله گفته باید یه فرقی بین من که توی کلاس حاضر بودم با تو باشه!
بدم آمد: عجب آدم بیخودیه!
-هما گفت حالشو میگیرم... نمیدونم حالا چه متلکی بهش گفته!
هما با لبخندی پیروز مندانه به سمت ما می آمد. گیلدا گفت: حالا گیر دادی به این؟ چی بهش گفتی؟ باز چه دسته گلی به آب دادی؟
هما روبروی ما ایستاد و گفت: عادله بچه خوابگاهه. هیچی... من فقط به یکی از هم سوییتیاش باج دادم که یه لباس زیرشو واسم بیاره، اینجا جلوی پسرا درش آوردم و بهش گفتم: سیندرلا! این کرست توئه؟ اول محل نداد. بعد گفتم: بیا! لباساتو درآر امتحان کن! شاید تو سیندرلای من باشی! بازم محل نداد. بعد بهش گفتم: آخه تو توی کلاس حاضر بودی، خیلی با اونایی که بیمارستان بودن و سر کلاس نبودن فرق داری، منم فکر کردم سیندرلای منی... بعد اونم عصبانی شد...
گیلدا خندید و گفت: آخه اینا چه ربطی به هم دارن؟ سیندرلا و این موضوع؟
هما کنار من نشست: ربطش فقط سوتینش بود، هیچی! میخواستم پسرا ببیننش حیثیتش بره! انداختمش گوشه راهرو، فکر کنم حالا تو کیف یکی از پسراس!
گفتم: هما این کارا رو نکن.
-چی میشه؟ اخراجم میکنن؟ هیشکی بر علیه من شهادت نمیده، چه جوری ثابت میکنن؟
گیلدا گفت: مثلاً همین عادله شهادت میده!
هما پوزخندی زد و جواب داد: خودتم میدونی که جراتشو نداره! وقتی سوتینشو تو دست من دید کف کرد! داشت سکته میکرد!
هما کابوس دخترهای دانشگاه و آرزوی پسرهای آن بود.
هما.
دوست صمیمی من.
من، یک دختر ساده شهرستانی.
مسخره بود.
نوشته شده توسط سامان در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 21:9 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
بابا حمید را برد آسایشگاه.
مامان پشت سرشان آب ریخت.
روی بالکن به من نگاه کرد و گفت: مواظب باش ابروهاتو خیلی نازک نکنی... داره کم کم معلوم میشه...
نگاهم را به زیر انداختم. فهمیدم که مامان همه آن مدت میدانسته است.
آنها که بودند و من عوضی چه فکر میکردم.
با شرمساری از پی اش رفتم خانه. در آشپزخانه نشستم و او را که داشت پیاز سرخ میکرد نگاه نکردم. گفتم: مامان ببخشید...
حس میکردم آن را بدهکارم.
-من و بابات حرفی نداریم... فامیل و درو همسایه رو چه کار کنیم... دیروز خانم ملکوتی میگفت مواظب آمنه باشین. میگفت داره خراب میشه...
آهی کشیدم.
مامان ادامه داد: ولی من که میدونم... اگه خراب بودی که نمره هات انقدر خوب نبود. من مادرم... میفهمم بچم چه کار میکنه... حتی اگه بهم نگه...
نتوانستم به چهره اش که حالا نگاهم میکرد لبخند نزنم. برخاستم و صورتش را بوسیدم. گفتم: مامان... مامان باور کن دخترای تهرانی همشون خراب نیستن... بعضیاشون از منم بهترن...
-اونا غسل نمیکنن؟ تو سجادتو از من جدا کردی... نکنه تو هم غسل نمیکنی؟
گفتم: چرا... گفتم شاید تو دوست نداشته باشی حالا که من باهاشون میگردم تو اون نماز بخونم...
مامان گفت: مواظب باش. در دهن مردمو نمیشه بست. مادر مهیار به همه گفته که آمنه یه دختر خراب تهرانی رو آورده خونه... مهیار دیدتش...
-کی مامان؟ من که کسی رو نیاوردم اینجا!
مامان گفت: اون که اون شب اومد اینجا موند... من که ندیدمش. صبح زودم رفت...
عصبانی شدم: مامان اون خیلی دختر پاکیه! شاید پاکتر و بهتر از همه دخترای این شهره! از همشونم با عرضه تره! میدونی صبح تا شب تو خونه برنامه نویسی میکنه تا بتونه خرجشو دربیاره؟ اصلاً از خونش نمیره بیرون، مگه بخواد بیاد دانشگاه! این حرفا رو الکی درآوردن! تو آخه باورت میشه؟ بهشون بگو اگه اون خراب بود چرا اون شب که پشت در موند اومد خونه ما؟ هان؟ بگو دیگه! چرا نرفت یه جای دیگه؟ اگه خراب بود هزار تا جای دیگه بود که میتونست بره، پس چرا اومد خونه ما؟
مامان همینطور که قاشق در دستش بود مرا نگاه میکرد. انگار داشت فکر میکرد.
گفتم: پیاز نسوزه!
و با عصبانیت رفتم به اتاق.
نوشته شده توسط سامان در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 21:9 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم. در را باز کردم و دیدم هما با قیافه ای مثل مرده دیده ها، گیج و رنگ پریده و لنگ لنگان آمد تو و وسط هال نشست. گیلدا که بیدار شده بود به سمتش دوید. فریاد کشید: چی شده هما؟
صبح هما زنگ زده بود و گفته بود به دانشگاه میرود. گیلدا هم با خیال راحت خوابیده بود. همان دو ساعت را.
هما برگشت و با چشمانی بهت زده گیلدا را نگریست.
گیلدا کنارش نشست و زد توی صورتش: چه کار کردی هما؟ چه غلطی کردی؟
هما باز به همان حال نگریستش و گفت: اون ورقه تو نبود گیلدا... اون خط تو نبود... من مطمئنم!
من دویدم تا کمی آب یا هر چیز دیگری به هما برسانم بلکه به خود بیاید.
گیلدا گفت: چی میگی؟ چه ورقه ای؟ حرف بزن ببینم!
هما باز میگفت: من مطمئنم... من خودم خط همه رو جعل میکنم! میدونم که یکی سعی کرده بود مث تو بنویسه! اون خط تو نبود گیلدا!
گیلدا لیوان آب را از من گرفت و به زور به خورد هما داد: جون به لبم کردی! چی میگی؟ حرف بزن!
هما تا ته لیوان را یک نفس نوشید. گفت: من رفتم ورقه فیزیکتو کشیدم بیرون... ورقتو عوض کردن... یکی سعی کرده بود خطتو جعل کنه ولی اصلاً این کاره نبوده! من فهمیدم!
گیلدا مقنعه او را از سرش در می آورد. مثل یک مادر. گفت: چه طوری ورقمو آوردی بیرون؟ از کجا؟
هما گفت: دیروز بهنام گفت که اونجا آشنا داره... گفت واسش هیچ کاری نداره ورقه ها رو بکشه بیرون... منم دیشب باهاش خوابیدم... مخشو زدم که بدون تشریفات ورقتو به من نشون بده... ولی اون ورقه تو نبود!
گیلدا او را محکم در بغل کشید: تو به خاطر من رفتی با اون غول بی شاخ و دم خوابیدی؟ آخه چرا این کارو کردی کوچولوی من؟ چرا؟ مگه چقدر مهم بود؟
هما او را از خود جدا کرد و پاسخ داد:اگه واسه تو مهم نبود واسه من مهم بود... بهنامم زیاد بد نبود...
گیلدا نگاه ناامیدی به من کرد. گذاشت هما بلند شود: من میرم یه دوش بگیرم... بعد میخوابم... دیشب تا صبح نخوابیدم...
گیلدا او را که درست راه نمیرفت برانداز کرد: چرا اینجوری راه میری هما؟
به سمتش دوید: اون عوضی باهات چه کار کرد؟
هما او را که میخواست لمسش کند پس زد. گفت: ول کن گیلدا... ارزششو داشت...
نوشته شده توسط سامان در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 21:9 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
شب پیش گیلدا ماندم. گیلدا عصبی بود و در خانه راه میرفت. ناگهان نشست و گوشی تلفن را برداشت: هما کجایی؟... گوشی رو بده به بهنام... صبر کن... بهنام نریمانو میشناسه؟... باهاش دوست که نیست هان؟... گوشی رو بده بهش... الو... بهنام؟ بهنام مراقب هما باش... نه... منظورم اینه که خونه خودتون بمونین... آدرستو به من بده... شمارتو بده... من یه ساعت دیگه میام هما رو برمیگردونم... چی؟... اگه بخواد بمونه من هر نیم ساعت بهش زنگ میزنم و باید باهاش حرف بزنم عیب نداره؟... باشه... آره... تا صبح بهش زنگ میزنم...
گیلدا عصبی آدرس آنها را یادداشت کرد. تلفن را قطع کرد و گفت: آمنه هما رو چه کار کنم؟ من نگرانشم!
عصبانی گفتم: تو نگران خودت باش! مگه نگفتن بی خیال هما شدن؟
-چرا... ولی هما کله ش خرابه! با پای خودش میره وسط معرکه! من چه طوری بهش حالی کنم؟
کنارش نشستم و نوازشش کردم: نترس! هما خیلی زرنگه...
گیلدا درمانده به من نگاه کرد: اون خیلی بچه س! عقلش انقدرام که ادعاش میشه نمیرسه! میترسم خودشو فنا کنه!
گفتم: گیلدا اون از پس خودش برمیاد! بیا یه فکری به حال خودت بکن! برو به دانشگاه بگو بهت پیشنهاد دادن! اونا که از تو چیزی ندارن! تو هم که میگی برات مهم نیست بیفتی! بالاخره یکی باید به کارای اونا خاتمه بده!
گیلدا سر به اطراف جمباند: ندا که میگه باور نمیکنن... راست میگه... چه جوری ثابت کنم؟
به دیوار تکیه دادم و گفتم: بالاخره یه راهی هست! صبر کن... شاید ورقتو بکشی بیرون و اونوقت بتونی ثابت کنی... فقط به توصیه های ندا گوش کن... هیچ جا نرو...
دستش را گرفتم و ادامه دادم: هرجا خواستی بری من باهات میام... هرچی خواستی بگی من کنارتم...
گیلدا باز مرا در آغوش کشید.
نوشته شده توسط سامان در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 21:8 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
من ندا را با بحث فراوان قانع کردم تا به خانه گیلدا بیاید. ندا هنوز دم در بود که به گیلدا گفت: تو خیلی جذابی گیلدا... باید خیلی مراقب باشی...
گیلدا صورت ندا را که کشش عجیبی در بیننده ایجاد میکرد نوازش کرد و گفت: ما هر چی میکشیم به خاطر همینه، مگه نه؟ بیا تو...
از جلوی در کنار رفت و ندا وارد شد و نشست. گیلدا به فکر پذیرایی از مهمان غریبه اش نبود. پس من به آشپزخانه رفتم تا چای بیاورم. گیلدا مقابل ندا نشست و گفت: من فیزیک دو شدم.
ندا پوزخندی زد: اقلاً به من داده پنج... سه نمره بهم رحم کرده...
-من اعتراض کردم.
ندا با خنده گفت: بی فایدس... شاید تو بتونی کاری بکنی... ولی من نه... من میخوام انقدر مشروط بشم تا اخراجم کنن... واسه همین دیگه اعتراض نمیکنم.
گیلدا به پشتی تکیه داد و پرسید: چرا کاری نمیکنی؟ چرا نمیری حقیقتو بگی؟
ندا سیگاری از کیفش درآورد و آتش زد: من نمیتونم... ولی تو هنوز وقت داری...
بعد شانه هایش را بالا انداخت: حالا گیریم که رفتی گفتی... چه طوری میتونی ثابت کنی؟
-چی رو؟ که دو نشدم؟
-نه... که بهت پیشنهاد دادن. من رفتم گفتم، همون ترم اول، ولی فقط بهم نامه اخطار دادن و گفتن به استادا تهمت نزنم. چیزی رو نتونستم ثابت کنم.
گیلدا نفس عمیقی کشید: یعنی میگی بی فایده س؟
-آره... ما با این تیپ و قیافه هامون از نظر اونا خرابیم. ما دروغ میگیم. ما اغتشاش درست میکنیم.
-ولی... اگه ورقمو پیدا کنن چی؟ من چهارده میشم...
-اگه پیدا کنن...
چای برای خودمان روی میز گذاشتم: اگه پیدا نکنن چی؟
ندا پاسخ داد: هیچی دیگه. ورقت گم شده. باید دوباره پاس کنی. هیچی رو نمیتونی ثابت کنی.
گیلدا خندید و گفت: واسه من مهم نیست...
ندا دود سیگارش را بیرون فرستاد. به ما نگاه نمیکرد. گفت: مراقب باش برات مهمش نکن...
گیلدا که چایش را برمیداشت گفت: منظورت چیه؟
-اون دوستتون... هما... اون که خبر نداره؟
گیلدا کمی ناراحت شد. گفت: نه... چه طور؟
ندا پاسخ داد: مراقب باشین اون خبردار نشه. وگرنه قشقرق درست میکنه. اونم توی لیست بود ولی وقتی کاراشو دیدن بی خیالش شدن... فهمیدن که حیثیتشونو میبره... اون خیلی کوچیکه نباید تو این بازیا بیفته... گناه داره...
گیلدا لبخند زد: خودم میدونم... ولی این لیست... قضیه ش چیه؟
-لیست دیگه... یه سری رو انتخاب میکنن که بکشنشون تو این کار. از دخترای تهران. میگن شما همتون این کاره این!
-چه کاری؟
ندا مستاصل ماند: من نمیتونم زیاد حرف بزنم...
گیلدا خم شد: ندا میخوای اونا هر بلایی خواستن سر من بیارن؟ تو نمیخوای به من کمک کنی؟ من هزار تا سوال دارم... اگه اذیتت میکنن چرا انصراف نمیدی بری؟
ندا پوزخند زد: بابام نمیذاره... پارسال میخواستم نیام دانشگاه. حذف ترم کردم و بعد با بابام دعوام شد. بابام میخواد من تحصیل کرده باشم. میخواد من یه جوری پایبند ایران باشم. میترسه برم پیش مادرم که آمریکاست. منم موندم که خیالش راحت باشه. ولی نمیدونه که من دیگه حتی از مادرم خبر ندارم... فکر کنم مادرم ازدواج کرده... بابام خیال میکنه من اینجا درس میخونم... ولش کن... اینجوری اعصابم راحت تره...
گیلدا سر به زیر انداخت: یعنی اینجوری راحتی؟
-آره. اینجا دیگه همه منو میشناسن. تو شهر همه با انگشت نشونم میدن. ولی مهم نیست. نمیخوام بابامو ببینم.
گیلدا سر به اطراف جمباند: اشتباه نکن ندا... تو باید بهش بگی چی بهت گفتن.
-تو خیال میکنی اون باور میکنه؟ گفتم... میگه بهانه نیار...
ندا اشکهایش را کنترل میکرد: حتی بهش گفتم چه بلایی سرم آوردن... ولی اون فقط صداشو بالاتر برد و گفت تو دروغ دیگه ای نداری که بگی تا از درس خوندن فرار کنی؟!
من گفتم: مگه چه بلایی سرت آوردن ندا؟
سرش را به اطراف جمباند: نمیتونم... نمیتونم بگم... اگه فقط یکیشون بشنوه که من دهنمو باز کردم... دیگه هیچی واسه من نمیمونه... الآن اقلاً هیچکس نمیتونه ثابت کنه... ولی اونوقت به همه ثابت میشه که من خرابم...
گیلدا گفت: چی میگی ندا؟
-نمیشه... میترسم!
گیلدا فریاد کشید: میخوای همون بلا سر منم بیاد؟ مگه نمیگی من توی لیستشونم؟
ندا مدتی به ما نگاه کرد. دیگر بی پروا اشک میریخت. اولین بار بود که من آن چهره مستحکم و پر غرور را پر از اشک میدیدم. آن چشمهای تیره را، که آنقدر در کنار موهای قرمز ندا که به رنگ طبیعی اش بود، زیباتر به نظر میرسید.
ندا گفت: این روششونه... اما نباید به کسی بگین... من فقط بهت میگم که تو توی دام نیفتی... هر کی رفته اون تو در نیومده. فقط من کشیدم کنار و حالا منتظرم که اخراجم کنن...
گیلدا با آرامشی که اکثر وقتها داشت گفت: مطمئن باش. به کسی نمیگیم.
ندا توضیح میداد: اونا ورودیهای جدید و زیر نظر میگیرن... کسایی رو که تنها میبینن و یه بر و رویی هم دارن انتخاب میکنن.... مثل تو... کسایی رو که زبون ندارن... کسایی رو که یه کم شرف و آبرو دارن...
پرسیدم: کی زیر نظر میگیره؟ استادا؟
-نه... نریمان... مهرنوش... ستاره...
فریاد کشیدم: هم خونه ایات؟
ندا سرش را به علامت مثبت تکان داد.
گذاشتم او حرفش را بزند: بعد اونا رو معرفی میکنن و یکی از استادا بهشون پیشنهاد میده... بعضیا قبول کردن... مثل آوید...
گیلدا گفت: آوید؟ اون که خیلی دختر خوبیه...
-دختر خوبیه؟ اون فقط سوتی نمیده. میخواد درسش تموم بشه، به هر قیمتی... همون ترم اول که به من پیشنهاد شد به اونم پیشنهاد شد. ولی اون باهوشتر از من بود و میدونست چی در انتظارشه. قبول کرد. به منم گفت قبول کن، وگرنه بدنتر میشه. اون میفهمید که بدتر میشه، ولی من نفهمیدم... من قبول نکردم... ای کاش قبول میکردم...
گیلدا با فریاد پرسید: چی میگی ندا؟ خل شدی؟
ندا سرش را به اطراف جمباند: نه... اون موقع خل شدم... حالا آوید زبونش درازه، ولی من باید لال باشم... بذار حرفمو بزنم...
ما سکوت کردیم.
-ترم اول فیزیک بهم صفر داد. همون استاد بد دهن. وقتی اخراجش کردن فکر کردم حداقل فیزیکم درست میشه. خبر نداشتم اون یکی استاد فیزیکم توی باندشونه... اما همه چیز بهتر که نشد هیچی، بدتر هم شد... وقتی فکر میکردم همه چیز تموم شده، مهرنوش و ستاره خودشونو به من نزدیک کردن... من نمیشناختمشون... اونا کم کم به من نزدیک شدن... ادعای رفاقت کردن. به درددلام گوش دادن که میگفتم دلم هوای مادرمو کرده... برام دلسوزی کردن... بعد یه بار منو دعوت کردن خونشون... وسط ترم دوم...
همینجا ندا سکوت کرد.
ما گذاشتیم در سکوتش اشک بریزد. اشکهایی را که دو سال بود نریخته بود و من فکر میکنم فقط سر کیسه بوکسش خالی کرده بود.
پس از سکوتی طولانی ادامه داد: اونا اونجا بودن.
گیلدا بی رمق و افسون شده پرسید: کیا؟
-استادای فیزیک. استاد ریاضی. استاد زبان. و نریمان.
دلم برای هما شور میزد.
گیلدا نگاه معنی داری به من کرد و با حرکت لب و بی صدا گفت: هما...
من درمانده سرم را به اطراف جمباندم.
ندا ادامه داد: اونا هر کاری میتونستن با من کردن. همه... با هم...
گیلدا گریه میکرد.
به حال ندا.
و به حال خودش.
ندا گفت: ای کاش فقط همین بود. مهرنوش و ستاره فیلمبرداری کردن. با مهارت... طوری که فقط چهره من مشخصه... زرنگن... فیلم صدا نداره... مشخص نیست بهم تجاوز شده... فقط اونجاهایی هست که من دیگه مجبور شدم تن بدم...
گیلدا هق هق را سر داد.
من هم اشکم سرازیر شد.
-این به معنی یه مهره روی لب من. گفتن اگه خواستم درسامو پاس کنم راه برگشت دارم. و اگه نمیخوام دیگه نباید حرف بزنم...
اشکهایم را فرو دادم و گفتم: تو چرا با مهرنوش و ستاره زندگی میکنی؟
ندا درمانده گفت: کی با من هم خونه ای میشه؟ حتی بچه های خوابگاه منو توی سوییتاشون راه نمیدن... اون شبی هم که اومدم خونه شما... استادا اومده بودن اونجا... نمیخواستم بازم زیر دست و پاشون جون بدم...
نوشته شده توسط سامان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 21:8 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
در خانه را باز کردم. حمید در حیاط نشسته بود. گفتم: حمید بیا تو سرده.
-نمیام.
او مرا بی چادر دید و چیزی نگفت. با او بحث نکردم. رفتم بالا و دیدم کسی خانه نیست. لباسهایم را عوض کردم و در بالکن را باز کردم که از حمید بپرسم مامان و نوید کجا هستند. اما حمید دیگر در حیاط نبود. خواستم در را ببندم که صدای جیغی شنیدم.
جیغ یکی از دخترهایمان بود.
به دو از پله ها رفتم پایین. روی یخ آخرین پله لیز خوردم و کمرم به شدت درد گرفت اما اعتنا نکردم. بلند شدم، به دویدن ادامه دادم و از پله های آنها پایین کشیدم. در خانه شان باز مانده بود.
و وای...
چه میدیدم؟
پامچال به دیوار چسپیده بود و جیغ میکشید.
و حمید سعی میکرد به او نزدیک شود.
به حمید حمله کردم. با مشت و لگد به شکم و کمرش میزدم. اما حمید حالا با قدرتی صد برابر قبل مرا میزد. فریاد زدم: برو پامچال! برو یکی رو خبر کن!
در میان کتک کاری ام با حمید دیدم که پامچال دوید بیرون. خیالم راحت شد. اما باز برآشفتم وقتی دیدم حمید به سمت آشپزخانه و به سمت کاردهای مستاجرهایمان رفت. حتی دیگر نمیلنگید.
فقط لحظه ای ذهنم یاری ام یکرد.
به بیرون خانه دویدم و کلید را از پشت در برداشتم.
پیش از آنکه ذهن کند حمید بخواهد یاری اش کند در را به رویش قفل کردم.
همسایه ها به خانه دویدند. پامچال خجالت کشیده بود بگوید چه رخ داد و فقط گفته بود حمید باز حالش بد شده است. مامان که خانه یکی از همسایه ها بود به دو به خانه آمد. سرش داد زدم: چرا تنهاش گذاشتی؟ میخوای کار دستمون بده؟
مامان روی پله یخ زده نشست و گفت: آخه خیلی آروم شده بود... صبح تا شب میشینه کنار در، یا میاد تو حیاط... من فکر کردم آروم شده... چی شد؟ چرا رفت پایین؟
به پامچال که اشک در چشمان سیاهش جمع شده بود نگاه کردم. او هم با نگاه ملتمس و نگرانی نگاهم میکرد. من هرگز نمیخواستم بگویم چه رخ داده است. فقط گفتم: من چادر سر نکرده بودم افتاد دنبالم... فرار کردم پایین، اومد دنبالم... باید بذاریم پایین بمونه تا بابا بیاد...
پامچال با لبخندی از من تشکر کرد.
میدانستم حمید عاشق پامچال شده است.
خود پامچال از وقتی حمید چشمش را درآورده بود این را فهمیده بود.
حمید میگفت که با چشمش گناه کرده. گناهش این بوده که پامچال را دیده. چهره زیبایش را.
گناهی احمقانه.
عشقی احمقانه.
نوشته شده توسط سامان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 21:8 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
ثبت نام سختی داشتیم. همه به سر و کله هم میزدند و خیلیها دعوا میکردند. کلاسها پر میشد و خیلیها نمیتوانستند واحدهایی را که میخواهند بردارند. اما شهاب برزگری کمک بزرگی به من کرد. مرا برد پای یک کامپیوتر که در اتاقی در بسته بود و گفت: بیا... این به شبکه وصله... واحداتو بگو من برات اینجا بزنم... بعد برو پرینتتو از سایت بگیر...
گفتم: چه طوری شما به سیستم دسترسی دارین؟
خندید و گفت: خودمون نرم افزار ثبت نامو نوشتیم! همه بچه های گروه میان اینجا ثبت نام میکنن!
فکر کردم که اگر هما عضو این گروه بود چه بلایی بر سر دانشگاهمان می آمد!
به سالن سایت که رسیدم دیدم هما فرم اولیه ثبت نامش را مینویسد. به سمتش رفتم. گفتم: چی برداشتی؟
خواند: ریاضی و فیزیک دو، دیفرانسیل، پاسکال، کارگاه، تربیت بدنی...
دیدم با خونسردی به جای مدیر گروه امضا کرد. گفتم: هما چه کار میکنی؟
خندید و گفت: مدیر گروه اصلاً نگاه نمیکنه چی ورداشتی! بعداً هم هیچکس این ورقه ها رو چک نمیکنه! یه ساعت وایسم تو صف چه کار؟ بیا بریم سایت...
گفتم: آره... شاید پرینت من اومده باشه...
انتظار داشتم هما مدتی آنجا معطل شود اما دیدم که زود آمد: همه رو شل و پل کردم رفتم جلو فرممو دادم... الآن دیگه پرینتم میاد...
هرچه بود ثبت نام تمام شد. دیدم گیلدا با مسئول آموزش صحبت میکند. میدانستم درباره نمره فیزیکش حرف میزند. به جایی نرسیده بود. رفتم جلو و دیدم مسئول آموزش میگوید که او باید هفته دیگر بیاید چون سرشان شلوغ است.
هما با بهنام رفت.
به گیلدا گفتم: حتماً تا حذف و اضافه کارت درست میشه... اونا که نمیتونن همینجوری ورقتو سر به نیست کنن! مگه نگفتی وقتی ورقه ندا گم شد اون استاد رو اخراج کردن؟
-آره... ولی بیشتر به این خاطر اخراجش کردن که خیلی بددهن بوده... سر کلاس هرچی از دهنش در می اومده به دختر و پسر میگفته...
دست دور گردنش انداختم و گفتم: نگران نباش... اونا هیچ کاری نمیتونن بکنن...
-من میخوام ندا رو ببینم...
-ندا گفت تو نباید بری خونش... نمیدونم چرا...
-بیارش خونه ما...
-هما رو چه کار کنیم؟
-من بهش میگم شب میخوام تنها باشم. میگم بره پیش نیما... اون قبول میکنه. هیچوقت سر این چیزا با من بحث نمیکنه. بهت زنگ میزنم... برو دنبالش بیارش...
نوشته شده توسط سامان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 21:8 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
-دلارام زنده ای؟ دلارام؟ دلارام؟
دلارام لای چشمانش را گشود. به سختی دست گیلدا را گرفت: ممنونم گیلدا... خیلی ازت ممنونم... نجاتم دادی...
گیلدا بی اعتنا به او دستش را پس کشید و نگذاشت او دستش را ببوسد.
هما خونها را نشان داد و گفت: حالا این کثافت کاریا رو کی جمع میکنه؟
دلارام گفت: خودم جمع میکنم... خودم تمیزشون میکنم...
گیلدا گفت: سیفون دستشویی رو کشیدی؟ جنین ممکنه تو لوله گیر کنه...
دلارام گفت: آره... گذاشتم حسابی آب رفت... مرسی گیلدا... گیلدا من باید یه چیزی بهت بگم...
هما برایش مایعی در لیوانی می آورد: بیا اینو بخور... نمک و شکر قاطیه، عین زهر ماره ولی باید بخوری... دیگه هم خفه شو... نمیخواد چیزی به گیلدا بگی...
دلارام لیوان را از دست هما گرفت و هما چشم غره ای به او رفت. معنی نگاه هایی که به هم میکردند را نفهمیدم.
نه من و نه گیلدا. هیچکدام نفهمیدیم.
هما به گیلدا گفت: تو برو غذا بگیر... این میمیره ها!
گفتم: من میتونم سریع غذا درست کنم. بلدم...
هما سر تکان داد و قبول کرد. گیلدا لباسهایی به دست دلارام داد: یه کم سرگیجت خوب شد برو دوش بگیر... این لباساتم بریز دور. فکر نکنم دیگه تمیز بشه...
بیست دقیقه بعد غذای من آماده بود. دور میز نشسته بودیم اما هیچ کدام نمیتوانستیم غذا بخوریم. من که با دیدن همه آن فریادها و وحشی گریها و با دیدن آن همه خون اشتهایم را برای روزها از دست داده بودم. دلارام باز میگفت: گیلدا... راستش...
هما تشر زد که: خفه شو دلارام! غذاتو کوفت کن بعدم پاشو برو خونتون!
گیلدا با غذایش بازی میکرد: دیگه هم اینورا پیدات نشه!
دلارام مجبور شده بود کمر شلوار ورزشی گیلدا را پاره کن تا بتواند آنرا بپوشد. هما قهقهه میزد و مسخره اش میکرد. دلارام گفت: پولشو بهت میدم گیلدا...
گیلدا بی تعارف گفت: چهل تومن... هر وقت داشتی بده.
میدانستم که دلارام همچین پولی ندارد.
وقتی او رفت گیلدا توانست روی کاناپه ولو شود و سیگاری برای خود روشن کند. من هم کنارش نشستم و همان کار را کردم. سیگار یک جوری بود، انگار لحظه ای تو را به خود میبرد تا بتوانی فراموش کنی. گیلدا سر هما که میرفت حمام داد کشید: هما دیگه نبینم با اون دلارام بگردی! به خدا اگه دیگه اینجا ببینمش میذارم میرم!
هما به حمام نرفت. آمد و مقابل ما نشست. دست از حالت غدش برنمیداشت: چه کار میکردم؟ میذاشتم تو خیابون بمیره؟ یا بره خونه، اون بابای ملاش جرواجرش کنه؟ یا چی؟ حتماً باید میذاشتم بره کسری رو لو بده هان؟ که به زور عقد کسری بکننش!
گیلدا پوزخند زد. گفت: نگفتم تو از کسری خوشت میاد؟
هما حوله اش را بغل زد و با قهر کودکانه ای به سمت حمام رفت. گفت: نخیر! ولی دلارام پتیاره تر از اونه که من بذارم زن کسری بشه! حالا کسری هرچی هم جاکش! ولی دلارام دیگه خیلی جندس!
وقتی او در حمام را به هم کوبید گیلدا سرش را تکان داد و خندید. گفت: خودشم نمیدونه عاشق کسری شده!
نوشته شده توسط سامان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 21:6 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
دلارام فریاد میکشید. گریه میکرد و میگفت که حالا میمیرم. هما برای خودش مشروب آورد و گفت: آخه سلیته! بچه سه ماه و نیمه مگه به همین راحتی می افته؟ باید کورتاژ کنی! خوبه بعد نه ماه یادت نیفتاده حامله ای! خیالت تخت! بچت نمی افته! شانس بیاری زنده بمونی!
دلارام نالید و گفت: آخه الآن چه وقت این حرفاس؟ یه کاری بکن! تو رو خدا یه کاری بکن!
گیلدا در آشپزخانه کنار کابینت و روی زمین نشسته بود و یک پارچ آب یخ کنارش گذاشته بود و مینوشید. من هم کنارش ایستاده بودم و از درگاه اپن آشپزخانه دلارام و هما را نگاه میکردم. گیلدا دستم را کشید و مرا کنار خود نشاند. گفت: اگه بمیره من چه خاکی تو سرم کنم؟ باید بیرونش کنم!
به زمزمه گفتم: خوب پاشو بیرونش کن...
گیلدا کمی آب خورد و دماغش را بالا کشید. اشک میریخت: آخه اگه من بیرونش کنم کجا بره؟ چه کار کنه؟
عصبانی شدم: بره پیش همونی که این بلا رو سرش آورده!
گیلدا پوزخندی زد و جواب داد: تو فکر کردی اون کاری واسش میکنه؟ عین آشغال میذارتش دم در! میزنه زیر همه چی!
دلارام که این را میشنید ضجه زد. گفت: دارم میمیرم گیلدا! دارم میمیرم!
گیلدا ناگهان مصمم شد: بیا... تا فشارش نرمال نشده باید یه کاری بکنم!
به دنبالش بلند شدم: چه کار میخوای بکنی؟
گیلدا باز در درگاه آشپزخانه مردد ماند. به هما نگاه کرد که خونسرد بود و مینوشید و سیگار میکشید و سامی را نوازش میکرد. گیلدا به درگاه تکیه داد و باز به دلارام که کنار دیوار به خود میپیچید نگاه کرد. هما گفت: اگه بمیری مجبوریم جسدتو بندازیم تو آشغالای بیابون!
دلارام عرق میریخت و بی حال و گریان بود. فکر میکنم حتی نمیشنید هما چه میگوید. هما ادامه داد: آدم سالم دوتا آمپول فشار بزنه میمیره، چه برسه به تو که انقدم چاقی...
هما کام دیگری از سیگار گرفت و دلارام باز گریه کرد. گیلدا هنوز مردد نگاهش را از هما به دلارام و برعکس میبرد. ناگهان انگار مصمم شده باشد به سمت دلارام رفت و گفت: دلارام وایسا بغل دیوار! پشتتو به دیوار تکیه بده!
دلارام با گریه و ناله گفت: نمیتونم... نمیتونم بلند شم!
گیلدا با عصبانیت او را بلند کرد . گفت: حالا وقت ناز کردن نیست! پاشو! پاشو!
و با "پاشو" آخر یک سیلی در گوش او زد. میدانستم که ضربه دست سنگین و ورزشکار گیلدا دلارام را مجبور به تلاش میکند. گیلدا او را به دیوار چسپاند. گفت: هر کاری کردم تکون نخور! اگه بخوای جاخالی بدی میخوره به سرو صورتت، یه دفعه دیدی مغزت پاشید تو دیوار!
دلارام با گریه و وحشت او را نگاه میکرد. گیلدا گفت: فعلاً این تنها راهه!
به سمت گیلدا که در فاصله ای مقابل او می ایستاد رفتم: گیلدا چه کار میخوای بکنی؟
-این تنها راهه... کاری نمیشه کرد!
پیش از آنکه من بتوانم چیز دیگری بپرسم به دلارام حمله کرد و مثل رزمی کارها با کف پایش به شکم دلارام کوبید. دلارام فریاد دردناکی کشید. من فریاد زدم: میکشیش گیلدا! گیلدا که باز دلارام را که نشسته بود بلند میکرد گفت: چه کار کنم؟ تا بچشو نندازه، تا خونریزی نکنه، فشارش نرمال نمیشه! چه کار کنم؟
به هما نگاه کردم. همچنان بی خیال سامی را نوازش میکرد و میبوسیدش.
گیلدا باز به شکم دلارام لگد زد، و باز.
بار چهارم بود که زیر پای دلارام پر از خون شد.
نوشته شده توسط سامان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 21:6 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
-خری دیگه... باید بری اعتراض کنی...
-باشه هما... تو برو نمره هاتو نگاه کن ببین پاس کردی یا نه... برو...
هما مثل همیشه به حرف گیلدا گوش کرد و رفت. کنار گیلدا نشستم. گفت: بالاخره کار خودشو کرد. حالا حتماً ورقمم گم و گور شده...
گفتم: نمیشه گیلدا... تو اعتراض کن... شاید گم نشده باشه...
-باشه... من اعتراض مینویسم...
پوزخندی زد و گفت: اصلاً مگه مهمه؟حالا گیرم که یه مدرکی هم گرفتم... که چی؟ من فقط اومدم دانشگاه که بیکار نباشم... اگه هما نمی اومد منم نمی اومدم... خیال کردن خیلی مهمه که دارن این کارا رو باهام میکنن؟
دلداری اش دادم. گفتم: همین دیگه... فکر میکنن خیلی مهمه...
هما با یک بستنی آمد. گیلدا گفت: بستنی از کجا آوردی تو این سرما؟
-افشین واسم خریده... پاس کردم. فیزیک یک چهارده و نیم، ریاضی یک پونزده، زبانم بیست...
گیلدا همانطور که نشسته بود او را که با بی خیالی بستنی میخورد به سمت خود کشید و میان تنه اش را بوسید: قربونت برم...
-خودم واست فیزیکتو درست میکنم... پاسی...
گیلدا نگاهی به من کرد. میدانستم که نمیخواهد هما را وارد این ماجرا کند. گفت: ول کن هما... امتحانمو خوب نداده بودم... اصلاً می افتم... میرم اعتراض مینویسم واسه نمرم... ولی بالاخره می افتم...
-خری دیگه... یه کم شلوغ کنی پاست میکنن! ورقتو میذاری و هی میگی اینجا منظورم این بود، اونجا منظورم اون بود، بعد الکی بهت نمره میدن!
-ول کن هما! اصلاً مهم نیست! من بیشتر به خاطر تو اینجا موندم!
او را کنار خود نشاند و صورتش را بوسید. هما بستنی اش را به سمت او گرفت: میخوری؟
گیلدا کمی خورد. هما موبایلش را که زنگ میزد جواب داد: چی؟
از جا بلند شد و کمی از ما فاصله گرفت. دیدم که با کسی که آنسوی خط است دعوا میکند. بستنی نیم خورده اش را پرت کرد وسط سالن: خری دیگه! میمیری! چرا این کارو کردی؟... نه! ما خونه نیستیم!... الآن خودمونو میرسونیم!... چه میدونم! تو این هیرو ویری نمره میخوای چه کار؟... ما الآن راه می افتیم، بیا! بمون پشت در ما حتماً میایم!
به سمت ما آمد. گفت: پاشو گیلدا! دلارام حالش بده! داره میره خونه ما!
گیلدا گفت: چه غلطی کرده؟
هما با عصبانیت هر دو بند کوله اش را روی شانه هایش انداخت و گفت: خودش رفته آمپول گرفته، اونم دو تا با هم! بعد برده داده یه تزریقاتی براش بزنن، اون احمقا هم نفهمیدن چیه، زدن! حالا داره میمیره!
رو به من گفت: تو هم بیا! یه وقت لازم بشی!
نوشته شده توسط سامان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 21:5 موضوع 40 تا 60 | لینک ثابت
با ناباوری باز به نمره ام نگاه کردم. نوزده. انگشتم را گذاشتم روی اسمم و افقی آنرا روی کاغذ کشیدم تا رسید به نمره ام. اشتباه نمیکردم. نوزده. خودش بود. من فیزیک نوزده شده بودم. خدا خدا میکردم دفتری را که شماره محل کار احمد را تویش نوشته بودم با خودم آورده باشم. مثل دیوانه ها کیفم را میگشتم. نبود. خانه مانده بود. باید صبر میکردم تا به خانه برسم و بعد به او زنگ میزدم. باز هم نمره ام را تعقیب کردم و هزار بار دیگر. خودش بود. این من بودم که نمره اول کلاس را گرفته بودم.
پسری به سمت من میدوید. او را نمیشناختم ولی قبلاً هم دیده بودمش. ترم بالایی بود. گفت: ببخشید شما خانم جعفری هستید؟
گفتم: بله... چه طور؟
پسر که ظاهر ساده ای داشت و لاغر اندام بود گفت: من شهاب برزگری هستم. ما یه گروه علمی – پژوهشی داریم و از دانشجوهای خوب دعوت میکنیم با ما همکاری کنند. من نمره های شما رو دیدم. فیزیک نوزده شدین و ریاضی هجده و نیم.
گفتم: مگه نمره ریاضی رو هم زدن؟
گفت: همین الآن زدن. روی برد طبقه سوم...
لبخندی زدم و گفتم: ممنون که خبر دادین.
دیگر خجالت نمیکشیدم که با پسرهای غریبه حرف بزنم.
شهاب برزگری ادامه داد: شما عضو گروه ما میشین؟
گفتم: چه جوریه؟
کارتی از جیبش درآورد و آنرا به من داد. روی کارتشان که آرم و نام دانشگاه را هم بر خود داشت، نام گروهشان و شماره تلفنی ذکر شده بود. گفت: ما توی هفته آینده یه جلسه توجیهی واسه اعضای جدید داریم. با این شماره تماس بگیرین تا از روز و ساعت و محل جلسه با خبر بشین. اگر خواستین شرکت کنین.
کارت را در جیب جلویی کیفم گذاشتم و از او تشکر کردم. از دور دیدم که گیلدا و هما می آیند.
من آنقدر از نمره خودم شاد شده بودم که گیلدا را از یاد برده بودم. سریع در لیست نمره ها گشتم: گیلدا پدرام... انگشتم را کشیدم و به نمره اش رسیدم: دو.
گیلدا از دور که چهره مرا دید، نزدیک نیامد.
همانجا روی نیمکتی نشست.
نوشته شده توسط سامان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 21:5 موضوع 20 تا 40 | لینک ثابت
حمید دیگر روزها پای تلویزیون نمیماند. کنار در بالکن مینشست، در اتاقی که وسائل من در آن نبود. به حیاط خیره میماند. بابا میگفت میترسد حمید افسرده شود. گفت آخر آن ماه حمید را به آسایشگاه خواهد فرستاد تا کمی مشاوره اش کنند.
دخترها داشتند میرفتند شمال و من دیگر تنها میماندم. اما میدانستم احمد به زودی می آید.
به مامان گفتم به خانواده مولایی "نه" بگوید.
روزها حوصله ام در خانه سر خواهد رفت. کاری جز غذا پختن و گردگیری و جارو-پارو نخواهد نبود.
مامان پشت سر دخترها آب ریخت و در را بستیم.
تلفن زنگ میزد. حمید دیگر نمیرفت گوشی را بردارد. زل زده بود به حیاط.. خودم به سمت تلفن رفتم و آن را برداشتم: تی تی جون نمیای اینوری بترکونیم؟
گفتم: هما مگه تو نمیری تهران؟
-کجا برم؟ برم ور دل مامایی جندم که جیگرمو درآره؟
قبلاً به من گفته بود که به نامادری اش میگوید "مامایی" و من از قبلتر این را میدانستم.
گفتم: گیلدا چی؟ رفته؟
-آره! ولی قول داد تا شب بیاد! بیا دیگه! هیچکس نیست، همه رفتن تهران! حوصلم سر میره ها! گناه دارم!
به او خندیدم. گیلدا به من یاد داده بود "به ظاهرش نگاه نکنم". میدانستم که در عمق وجودش از تنها ماندن میترسد.
برای مامان زیاد توضیح ندادم.
گفتم میروم پیش هما.
حمید حتی پشت سرم غر نزد.
نمیدانستیم چه بر سرش آمده است.
وقتی وارد خانه هما شدم دیدم که او با تلفن حرف میزند. در را برایم زده بود و خودش به تلفن برگشته بود. میگفت: گیلدا شب حتماً بیا!... نه تی تی جون الآن اومده پیشم... الهی من قربون اون هیکل خوشگلت بشم... دوست دارم... بای...
نشستم. گفت: همه دوست دخترا و دوست پسرام رفتن! فقط تو موندی!
خندیدم و گفتم: آی هما! بهت بگم! من مث اون دخترا نیستما!
-خودم میدونم! عمراً که منم به اون پاهای پشمالوت دست بزنم!
باز خجالت کشیدم. زدن موهایم دومین نقشه بزرگم برای مامان و همه زنهای فامیل بود.هما موزیکی در کامپیوترش روشن کرد و گفت: دانشجوها که میرن انگار شهرتون قبرستون میشه! اینجا چرا اینطوریه؟
روی کاناپه نشسته بودم و پاهایم را در بغلم جمع کرده بودم. گفتم: چه میدونم واله... منم خوشم نمیاد...
-واسه همین از دختر تهرانیا خوشت می اومد؟
-نمیدونم هما... یه جوری بودین دیگه... ما... یه جور دیگه هستیم... من دلم میخواست مثل شما باشم دیگه... شما انگار با عرضه این... انگار از هیچی نمیترسین...
هما مقابلم نشست. گفت: ما اینیم دیگه! بچه تیرونیم! مردم شهر شما فکر میکنن همه دخترای تهرانی خرابن! من خودم میدونم وضعم خوب نیست، ولی مثلاً گیلدا... آخه کجاش خرابه؟ یا مثلاً رعنا... یا... یا یلدا؟ اینا حتی دوست پسرم ندارن! یلدا میگفت بقال کوچشونم بهش پیشنهاد داده!
باور نمیکردم: جدی میگی؟
تازه میفهمیدم آنها چه زجری میکشند. من با یلدا برخوردهای زیادی داشتم و میدانستم که دختر خیلی خوبی است.
هما ادامه داد: سانازو که میشناسی؟ اون که بچه هم داره، با بچه ش میاد سر کلاس...
به یاد آوردم ساناز را با بچه اش اولین بار در رستوران سنتی دیده بودم. گفتم: آره! خوب؟
-اون شوهرش کانادا کار میکنه. اونم که درسش تموم بشه میره... حتی به اونم پیشنهاد دادن، باورت میشه؟
-شوخی میکنی هما؟
-نه! میگه اصلاً شاید بی خیال بشم همینجوری با دیپلم برم... میخواست با لیسانس بره که یه کارم پیدا کنه، ولی میگه شاید بی خیال بشم! میگه میرم همونجا ادامه تحصیل میدم!
به آشپزخانه رفت و برای خودش مشروب آورد. ادامه داد: مردم شهر شما فکر میکنن همه دخترای تهران خرابن... پسرا هم وضع بهتری ندارن... صاحبخونه کسری و یاشار هر روز باهاشون دعوا داره! با اینکه اونا اصلاً یه خونه مستقل گرفتن که صاحبخونه پیششون نیست! دور خونشونم یه باغه که سر ور صداشون هیچ جا نمیره! ولی صاحبخونه هر روز میاد به آرش گیر میده که تو معتادی! آرشو که دیدی؟ خیلی لاغره... صاحبخونه فکر میکنه معتاده... ولی آرش سیگارم نمیکشه! خلاف بزرگش آدامسه! پویان هم میگفت وقتی خونه نیستیم صاحبخونمون میاد خونمونو میگرده. یه پسره که ارمنیه... هنوز خونه پیدا نکرده... میگه مردم میگن نجسم، بهم خونه نمیدن! فعلاً با کامران زندگی میکنه، منتها یواشکی... هفته ای دو شب پیشش میمونه... سال دیگه میخوان با هم خونه بگیرن و خونه رو به اسم کامران بگیرن... اونام خیلی مکافات دارن...
-هما تو چه از همه چیز خبر داری!
هما مینوشید. گفت: خوب آدم باید بدونه دوروبرش چه خبره! اگه اینجوری نبودم که تا حالا مامایی جندم لهم کرده بود!
لبخند زدم. باید حدس میزدم که زندگی پر دغدغه اش چنین بارش آورده.
از پاکت سیگارش سیگاری بیرون کشیدم و روشن کردم. هما گفت: تی تی بنگی! از کی تا حالا؟
به دروغ گفتم: اولیه بابا!
دومی بود.
گفتم: ولی هما... به نظر من با اون دلارام نگرد... زیاد جالب نیست!
قهقهه زد. گفت: خبر نداری؟ دلارام داره مامان میشه! شیکمش اومده بالا! میگه بچه کسراست!
دود سیگار در حلقم پیچید و به سرفه ام انداخت: چی؟ چی؟ حالا میخواد چه کار کنه؟
هما به خود پیچید و قهقهه اش را بلندتر کرد: فکر کن! به کسری گیر داده که منو بگیر! فکر کن! کسری با دلارام! ای وای کسری جون!
جمله آخر را در حالی که ادای حرف زدن با ناز دلارام را درآورد گفت و مرا به خنده انداخت. گفتم: مگه دلارام خونه مامان باباش نیست؟ یعنی اونا نفهمیدن؟
-معلومه که نه! دلارام انقدر گندس که نه ماهه هم بشه هیشکی نمیفهمه، چه برسه به سه ماهه!
-سه ماه؟ سه ماهشه؟
-آره! میگه از سه ماه پیش با کسری بودم ولی اون اصلاً مراقب نبود! میگفت با چند نفر دیگه هم بوده، مثلاً نریمان! اون همیشه با نریمان هست، ولی میگه نریمان خیلی حواسش جمعه! منم اگه قرص نخورده بودم تا حالا چهار پنج ماهم بود تی تی جون! کسری خیلی بی خیاله! به تخمشم نیست!
دیگر نمیخندید. ادامه داد: فرنازم میگفت فکر کنم حاملم... میگفت مال کسراست!
خنده ام گرفت: این کسری خیلی فعاله!
لبخند تلخی زد و گفت: آره خیلی!
اما باز خنده ها و مسخره بازیهایش را از سر گرفت: فکر کن! خانه ای ساخته ایم، سایه بانش همه عشق! اینور کارت کسری، اونور کارت دلارام! بعد دلارام با اون سینه های گندش و شیکم نه ماهه تو عکس عروسی! وای خدا! مردم از خنده! سایه بانش همه عشق! درو دیوارش همه دیک کسری! تخت خوابش همه رون و شکم دلارام!
میخواستم مسخره بازی عصبی اش را بس کند. گیلدا راست میگفت. او کسری را دوست داشت. گفتم: هما دیگه با دلارام رفت و آمد نکن... اون واقعاً خرابه!
نوشته شده توسط سامان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:25 موضوع 20 تا 40 | لینک ثابت
نمیدانم چطور خودم را به خانه گیلدا و هما رساندم. هما داشت با دختر برهنه ای روی تختش بازی میکرد. گیلدا با ناراحتی گفت: دوست دختر جدیدشه... خوبیش اینه که تو دانشگاه ما نیست!
دست او را کشیدم و به اتاقش بردمش. در را بستم و کنار گوشش همه چیز را برایش توضیح دادم. گیلدا دستش را بر دهانش گذاشت. میترسید فریادی بکشد. گفت: بیا! بیا بریم بیرون!
به سرعت لباسش را پوشید و مرا برد به همان رستوران سنتی که یکبار رفته بودیم. گوشه ای پیدا کرد که اطرافش خالی برد و برای حفظ ظاهر چای و قلیان و یکی از شیرینیهای سنتی شهرمان را سفارش داد. گفت: چه خاکی تو سرم کنم آمنه؟ چرا این ندای لعنتی هیچی نمیگه؟
-گفتم که! انگار دهنشو دوختن! اونم خودم نمیگفتم اون هیچی حاضر نبود بگه!
گیلدا پاهایش را در سینه جمع کرد و سر بر زانویش گذاشت. گفت: حالا من چه خاکی تو سرم بریزم آمنه؟
گفتم: با یاشار دوست شو دیگه! چه کار میخوای بکنی؟ حتماً ندا یه چیزی میدنه که اینو میگه! گیلدا گریه میکرد: ازش بدم میاد! من از هیچکس خوشم نمیاد!
دست روی زانویش گذاشتم و گفتم: بذار اقلاً همه فکر کنن با هم دوستین! بیشتر باهاش تو دانشگاه حرف بزن! اونم از خداشه تو باهاش دوست بشی، مشخصه! اگه فقط یه کم باهاش گرم بگیری همه جا پر میکنه باهات دوسته! یادت نیست؟ خودت اینو بهم گفتی! بیا!
گوشی موبایلش را به دستش دادم: بیا الآن بهش زنگ بزن بیاد اینجا! یه کم باهاش گرم بگیر، فقط یه کم!
گیلدا با تردید گوشی اش را گرفت. اما باز آنرا کناری گذاشت و گفت: بذار ببینم این ترم چی میشه... شاید بی خیالم شدن... من نمیتونم الکی دل کسی رو خوش کنم... میترسم یاشار واقعاً دوستم داشته باشه و وقتی من دوستش ندارم، مجبور میشم دلشو بشکنم... دوست ندارم دل کسی رو بشکنم...
کنارش نشستم و سر او را روی شانه ام گذاشتم.
سرش را بوسیدم.
میدیدم دل آن "دختر دریده تهرانی" که آرایش سیاه میکرد و "تابلو" بود از دل من مسلمان پاک تر است.
من به "دل شکستن" نیندیشیده بودم.
نوشته شده توسط سامان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:24 موضوع 20 تا 40 | لینک ثابت
جرات کردم و زنگ خانه را زدم. یک هفته به امتحان ریاضی مانده بود اما من آنجا بودم.
دختری از پشت آیفون گفت: بله؟
گفتم: با ندا کار دارم...
درباز شد و من رفتم داخل. ندا جلوی در بود. راهم داد و گفت: زود اومدی... من هنوز ریاضی نخوندم... امتحان اخلاق دارم...
-عیب نداره... من همینجوری اومدم ببینمت.
از خانه آنها گذشتیم. دو دختری که انگار هم خانه ایهایش بودند را زیاد در دانشگاه دیده بودم. یکی سبزه و لاغر و کوتاه قد و دیگری بسیار بلند قد. بلند قدترین دختر دانشگاه. هما درباره آنها گفته بود که خیلی آدمهای مشکوکی هستند و سر هیچ کلاسی حاضر نمیشوند.
ندا مرا به اتاق بزرگی برد که در انتهای حیاط پشت خانه بود. همه چیز جز وسائل دستشویی و حمام داشت. تخت، مبل، تلویزیون، کمد، کامپیوتر، کتابخانه... برعکس اتاق همه دخترها حتی یک عروسک هم در آنجا نبود. گفت: اسم هم خونه ایام مهرنوش و ستاره س. اما من حسابم از اونا جداست... کاری باهاشون ندارم... فقط سرویسا مشترکه... صبح تا شب از این اتاق نمیرم بیرون.
پرده ها را کنار زد تا نور به خانه بیاید و من به دعوتش نشستم. یک یخچال کوچک در اتاقش بود که از آنجا برایم در لیوانی آب پرتقال ریخت. پرسیدم: اینجا حوصلت سر نمیره؟ تنها؟ صبح تا شب؟
روبرویم نشست و گفت: نه... کار میکنم... هم تایپ، هم ترجمه، هم برنامه نویسی...
-مگه برنامه نویسی بلدی؟
کتابی به دستم داد: از روی این یاد گرفتم.
با خوشحالی گفتم: یعنی منم میتونم؟ کجا کار میکنی؟
تقریباً هدف رفتنم به آنجا را از یاد برده بودم.
گفت: واسه چندتا شرکت توی تهران... پارسال با بابام دعوام شد... دیگه ازش پول نمیگیرم... اون پول به حساب میریزه ولی من برنمیدارم... خودم خرج خودمو در میارم...
با تعجب نگاهش کردم. این همان ندا بود که میگفتند وضعش خراب است.
اما من حالا وضع زندگی پسرانه اش را میدیدم.
و یک کیسه بوکس را که در قسمتی از اتاقش آویزان بود.
سرم را به زیر انداختم و گفتم: ندا... من خوشحالم که باهات آشنا شدم...
گفت: منم خوشحالم که با تو آشنا شدم... تو اولین دوست من توی این دانشگاه خراب شده ای... ناراحت نمیشی من یه سیگار روشن کنم؟
لبخندی زدم و گفتم: نه اصلاً...
مکثی کردم، اما دل به دریا زدم: یکی هم یه من میدی؟
قلیان کشیده بودم. چرا سیگار نکشم؟
ندا اولین را که آتش زد به دستم داد. گفتم: تو باید منو ببخشی... من حرفای ناجوری درباره تو شنیده بودم و باورشون کرده بودم... تا اینکه اون شب اومدی پیشم... شک کردم به چیزایی که شنیده بودم...
سرش را به اطراف حمباند و با صدای فوتی دودش را بیرون داد. لحظه ای حس کردم مقابل یک پسر نشسته ام. شلوار جین و کفش کتانی پوشیده بود، با یک تی شرت تنگ بدون آستین مشکی رنگ. گفت: احتیاجی به معذرت خواهی نیست... حق داری...
دستش را گرفتم و گفتم: ندا این چرت و پرتا چیه که میگن؟ چرا از خودت دفاع نمیکنی؟ چرا حقیقتو نمیگی؟
بلند شد و با عصبانیت به سمت پنجره اتاقش که به حیاط پشت خانه باز میشد رفت. دیدم که باز برفی شروع به بارش کرده است. گفت: چه حقیقتی؟ هیچکس حقیقتو نمیدونه! منم نمیتونم چیزی بگم! و به خاطر پدرم مجبورم تو این خراب شده بمونم!
با تمسخر ادامه داد: آقای دکتر! قطب مغز و اعصاب ایران! میخواد دختر مهندس داشته باشه!
بلند شدم و دست به شانه اش گذاشتم. گفتم: آروم باش ندا... بیا... بیا اینجا بشین...
او را روی تختش نشاندم و لیوان آبمیوه را به دستش دادم تا بنوشد. مقابلش روی زمین نشستم.
-چرا نمیری حقیقتو بگی ندا؟
اینبار ساده نگذشت و با دقت نگاهم کرد: تو از حقیقت چی میدونی؟
شانه هایم را بالا انداختم. گفتم: فقط حدس زدیم. من و دوستم... که اون استاد فیزیک بهت پیشنهاد کرده و تو قبول نکردی... واسه اینکه حالتو بگیره اون کارا رو کرده...
لیوان را مقابلش روی موزاییکها گذاشت. اتاقش موکت نداشت. گفت: چرا همچین حدسی زدین؟ چی باعث شد اینطور فکر کنین تینا؟ اسمت همین بود؟
لبخندی زدم و گفتم: آره... تینا...
نمیدانستم چه بگویم. گفتم: فقط حدس زدیم همین...
-با همون دوستت که اون روز باهات بود؟ اسمش گیلداست مگه نه؟
گفتم: آره! تو از کجا فهمیدی؟
بلند شد و دست در جیبش کرد. کمی اندیشید و سیگار دیگری آتش زد. گفت: به اونم پیشنهاد دادن مگه نه؟
شگفت زده شدم. گفتم: تو از کجا میدونی ندا؟
فقط گفت: بهش بگو مراقب باشه... بگو دارن براش حرف در میارن... بگو خونه کسی که نمیشناسه پاشو نگذاره و جایی که نمیشناسه نره... حماقت نکنه... بگو با احدی تو دانشگاه حرف نزنه... با هیچکس... مخصوصاً اون سه تا استاد! بگو اگه میتونه با یه پسر گردن کلفت دوست بشه! یاشار ازش خوشش میاد... بگو باهاش دوست بشه، طرف مطمئنه!
هرچه اصرار کردم ندا ادامه نداد. فقط به من گفت حدسمان درست بوده است. و باز تاکید کرد که گیلدا مراقب خود باشد.
آخر که میخواستم بروم گفت: احمق نشی! گیلدا رو نیاری اینجا!
جواب چرایم را نداد.
نوشته شده توسط سامان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:24 موضوع 20 تا 40 | لینک ثابت
نوید هنوز هم به حمید نزدیک نمیشد. از حفره خالی چشمش میترسید. کنار ما در آشپزخانه مانده بود. مامان که سبزی خرد میکرد گفت: آمنه اگه فامیل ببینتت چی؟
با لحن تقریباً تندی که خودم را هم ناراحت میکرد گفتم: ما تا کی باید جواب فامیلو بدیم؟ بابا من آدمم! حق دارم واسه خودم تصمیم بگیرم! چادر اعتماد به نفسمو میگیره! نمیذاره راحت با دیگران ارتباط برقرار کنم مامان! این همه آدم که چادر سر نمیکنن مگه کافرن مامان؟ تو رو خدا دست از این حرفا بردارین! بابا همه شهر داره عوض میشه، شما نمیخواین عوض بشین؟
مامان آهی کشید و گفت: همه ش به خاطر این دانشجوهای تهرانیه دیگه...
گفتم: یعنی تو میگی ما همیشه باید همینجوری بمونیم؟ بابا بالاخره آدما عوض میشن، حالا هر کی یه جوری عوض میشه! تقصیر دانشجوهای تهرانی نیست، اونا فقط باعث تغییر ما شدن!
مامان دست بردار نبود: آخه آمنه جان تو خانواده ما خوبیت نداره!
من خندیدم و گفتم: حالا من چادر سرم نمیکنم تا خوبیت پیدا کنه! مطمئن باش من که بردارم خیلی از دخترای فامیلم دنبال من برمیدارن!
بابا شب که آمد، مامان آرام به او گفت که من دیگر چادر سر نمیکنم. بابا گفت: لخت که نیست. مانتو تنشه... اگه اینجوری راحت تره بذار باشه!
حمید چیزی نفهمیده بود. فکر کردم کو تا او بفهمد.
صورت پامچال باز رنگ گرفته بود. برایشان آش بردم تا با هم شام بخوریم. نوید کمی ورجه ورجه کرد و لباس کار بهار را به تن کرد. بهار گفت: تن نکن نوید! کثیفه! آوردم بشورمش!
و آن را از تنش بیرون کشید.
مدتی بود که در درمانگاه سر کوچه مان به عنوان تزریقاتی کار میکرد.
به او گفتم: بهار منم دلم میخواد کار کنم... ولی نمیدونم چه کاری... کاری بلد نیستم...دریا گفت: فردا پس فردا مهندس میشی میری سر کار!
امیدوار بودم چنین باشد.
مامان نوید را به خانه مان صدا کرد و گفت مزاحم دخترها نشو. دریا گفت که بگذارید بماند اما مامان گفت نباید عادت کند. گفت شما دخترید و شاید بخواهید حرفهای دخترانه بزنید.
نوید که رفت پامچال گفت: بچه ها من تصمیم گرفتم ازدواج کنم...
همه با هم جیغ کشیدیم و پرسیدیم با چه کسی.
گفت: نمیدونم... ولی دیگه خسته شدم...
پرسیدم: چرا؟ تو که تا حالا تحمل کردی... ازدواج کنی شاید دیگه نتونی درس بخونی!
پامچال باز هم به ویولنش پناه برد. گفت: دیگه خسته شدم...
نوشته شده توسط سامان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:24 موضوع 20 تا 40 | لینک ثابت
با بچه ها که سوالها را مرور کردیم گفتم: من هفده میشم...
گیلدا نگاهی به من کرد که فقط من معنی اش را فهمیدم و گفت: منم قاعدتاً باید چهارده بشم...
جزوه ها را در کیف گذاشتیم و به سمت هما رفتیم که داشت با پسری به نام کامران حرف میزد. گیلدا گفت: هما نمیای بریم خونه؟
هما گفت: من منتظر نیما میشم... میرم خونشون، تنهاست... عصری میام...
به حیاط دانشگاه که رسیدیم گیلدا گفت: خدا کنه با همین نیما بمونه... آمنه...
بازویم را فشار داد و کسی را نشانم داد. ندا بود. گفت: بدو آمنه... بیا...
-چه کار میکنی؟
سوار ماشینش شدیم و گیلدا وسط کوچه نزدیک ندا سرعت کم کرد و برایش بوقی زد. ندا اول کمی به ما نگاه کرد و بعد سلام کرد. گیلدا گفت: بیا بالا... برسونیمت...
-نه مرسی... الآن اتبوس میاد میرم...
به او گفتم: بیا ندا... تعارف نکن دیگه...
ندا لبخندی به ما زد و سوار شد. برخلاف انتظارم گیلدا چیزی به او نگفت و صحبتهای روزمره با او کرد. درباره امتحان با او حرف زد و پرسید که پاس میکند یا نه. ندا بی احساس گفت: اگه نمره بدن میشم نوزده. میان ترما هم هیچوقت حساب نمیشه، واسه همین امتحان ندادم.
گیلدا بی اختیار فشار پایش را بر پدال گاز کم کرد. حس کردم چیزی که ذهنش را میخورد را کنترل کرد و گفت: پاس میکنی...
ندا را جایی که خواست پیاده کردیم. گیلدا به راه نیفتاد. گفت: آمنه ازش آدرس بگیر... بگو میخوای باهاش ریاضی بخونی...
-چرا؟ چرا من؟
-تو بگیر، من بهت میگم!
به راه افتاد و وقتی باز به ندا رسید من گفتم: ندا... راستی میگی خونتون کجاست؟ میشه من بیام باهات ریاضی بخونم؟
ندا به کوچه اشاره کرد و گفت: آره... آخر همین کوچه. پلاک هفتاد و سه. زنگ پایینو بزن... خودت تنها بیا.
نگاهی به گیلدا کرد.
منظورش را نفهمیدم.
به او لبخندی زدم و گفتم: مرسی ندا... موفق باشی.
لبخند کمرنگی به من زد.
به گیلدا غر زدم که: حالا من چه کار کنم؟ اینم آدرس!
گیلدا همچنان که به سمت خانه میراند گفت: ببین آمنه... اون بهت اعتماد کرده که اون شب خواسته خونتون بخوابه! تو میتونی بری و یه چیزایی بفهمی!
-اون اصلاً هیچ حرفی نمیزنه! انگار دهنشو دوختن! من برم بهش چی بگم؟
-تو رو خدا آمنه... نمیدونم... یه کاری بکن دیگه... من بهت احتیاج دارم تا بفهمم چی سر اون طفلک اومده! کمکم کن... خواهش میکنم!
سر کوچه ما نگه داشت. پیاده شدم. گفت: چادرت یادت نره.
به او لبخند زدم و گفتم: سرم نمیکنم. میخوام خودم باشم. تینا... آخرش که چی؟
گیلدا خندید و تکرار کرد تینا. گفتم: سعی میکنم کمکت کنم...
نوشته شده توسط سامان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:23 موضوع 20 تا 40 | لینک ثابت
پامچال شمال بود. دریا گفت که برای امتحانات خواهد آمد. حس میکردم آنها چیزی را درباره پامچال از من مخفی میکنند. مامان باز هم سفره داشت و باز هم همان بساط همیشگی بود. به بهانه درس خواندن رفتم خانه گیلدا و هما و واقعاً درس خواندیم. هما دیگر آن همایی که همیشه میشناختم نبود. گوشه اتاقش نشسته بود و چسپیده بود به دیوار. کتابهایش اطرافش پهن بودند و حواسش جمع درس خواندن. گیلدا مرا به اتاق خودش برد. گفت: یه وقت باهاش حرف نزنیا! وقتی داره درس میخونه اگه صداش کنی زمین و زمانو میدوزه به هم! اون یه بار میخونه واسه همیشه!
پس کنار گیلدا نشستم و با هم فیزیک خواندیم. هما امتحان فیزیک یک داشت. گیلدا میگفت: من نمیدونم چه جوری میخواد پاس کنه! تازه دیروز نشست جزوه هایی رو که کپی کرده بود مرتب کرد... البته اگه هم بیفته مهم نیست... ولی من نباید بیفتم...
گفتم: چرا؟
گفت: خوب باید پاس کنم دیگه! نیومدم دانشگاه یلری-تلری که!
کمی که خواندیم گیلدا رفت و برایمان شیرکاکائو آورد. اما چیزی به هما نگفت. هما پشت هم سیگار دود میکرد و درس میخواند. گیلدا در اتاق خودش را بست و کنارم نشست. گفت: فردا معلوم میشه ندا چی شده... اگه انصراف داده باشه نمیاد امتحان بده...
گفتم: راستی... تو مگه نگفتی کسری باهاش بوده؟
خندید و گفت: خودش اینجوری ادعا میکنه... نمیدونم... پسرا رو که میشناسی...
-چرا؟ چرا تو؟ چرا ندا؟
گیلدا شانه هایش را بالا انداخت: فکر کنم میدونم چرا...
-چرا؟
-چون دوست پسر نداریم... خیلیا ادعا دارن که با ندا بودن... اما هیچکس ادعا نمیکنه که باهاش دوست بوده...
گفتم: خوب چرا تو با یکی دوست نمیشی گیلدا؟
خندیدم و ادامه دادم: فکر کنم لازم باشه!
گیلدا گفت: شیرتو بخور... سرد میشه... نه آمنه... نمیتونم...
خیلی وقت بود که میخواستم از او بپرسم: کسی رو دوست داری نه؟
-داشتم... یه زمانی...
گیلدا شیرش را برداشت: اون مرد...
متاثر شدم. گفتم: اگه دوست داری به من بگو...
گیلدا لبخندی از همان لبخندهای مخصوص لبهای کوچکش زد و گفت: دبیرستان بودم... اون دانشجو بود... دانشجوی همین دانشگاه... ماشینش تو اتوبان چپ شد و مرد...
کمی نوشیدم و گفتم: تو به خاطر همین اومدی اینجا؟
-آره... ولی بیشتر به خاطر هما... باباش ازم خواست... اگه هما جای دیگه ای قبول میشد منم میرفتم دنبال اون... پدر و مادرم حرفی نداشتن... به هر حال سروش دیگه رفته... ولی هما هنوز هست...
گفتم: تو هما رو خیلی دوست داری... چرا؟
جواب داد: اگه میدونستی که اون بدون من میمیره این سوالو نمیکردی... به ظاهرش نگاه نکن... اون نمیتونه بدون من زندگی کنه... من براش حکم مادرشو دارم... اگه بدونی شبا چه طوری میاد منو میبوسه و بهم شب بخیر میگه و عین یه بچه کوچولو توی بغلم میخوابه... تو نمیدونی که اگه یه ماه هم من نباشم اون لب به غذا نمیزنه... من نمیتونم ولش کنم... هیچوقت... من دوستش دارم... حتی یه وقتایی حس میکنم مادرش داره بهم نگاه میکنه...
نوشته شده توسط سامان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:23 موضوع 20 تا 40 | لینک ثابت
نوید خیلی ساکت نشسته بود. نمیدانستم چه طور ردش کنم تا بتوانم با احمد تنها حرف بزنم. احمد یک هفته تعطیلی پیش از امتحانات پایان ترمش را آمده بود خانه تا درس بخواند. میدانستم دخترهای پایین میتوانند به دادم برسند. به نوید گفتم: نوید برو به بهار بگو آمنه گفته بهم نوشابه بدین... نوشابه دارنا!
میدانستم که بهار ممکن است منظور مرا بفهمد، چون قبلاً این کار را نکرده بودم. تا نوید به دو از در رفت بیرون به احمد گفتم: احمد من میخوام یه چیزی بهت بگم...
نمیدانستم چه خواهد شد. فقط میدانستم احمد خیلی عاقل است.
خندید و گفت: نویدو که رد کردی فهمیدم... بگو...
-احمد من تو دانشگاه و بعضی وقتا هم بیرون، چادرمو در میارم...
کمی مکث کرد. گفت: خوب... خودت میتونی انتخاب کنی...
سرم را پایین انداختم و ادامه دادم: احمد من خیلی چیزا توی دانشگاه دیدم...
به من نزدیک شد و با دست زیر چانه ام را گرفت و سرم را بلند کرد. دیدم که به من لبخند میزند. گفت: من به خاطر همین خواستم بری دانشگاه آمنه... نه فقط به خاطر لیسانس گرفتن... این چیزا توی همه جای این جامعه به یه شکلی وجود داره... همه جا اون چیزی که ظاهرش نشون میده نیست... اما این تویی که در نهایت باید تصمیم بگیری کدوم راهو بری...
نتوانستم دست در گردنش نیندازم و در آغوشش نکشم. او هم مرا بغل کرد و ادامه داد: ولی هیچوقت فراموش نکن که یه انسانی... مثل یه انسان زندگی کن... میفهمی که چی میگم...
مرا از خود جدا کرد و به صورتم نگاه کرد. گفت: اصلاً مهم نیست که دین و مذهب داشته باشی یا نه... مهم اینه که آدم باشی... من فقط ادای مذهب رو در می آوردم، تا وقتی که رفتم دانشگاه... وقتی چیزای دیگه رو هم دیدم، با آدمای مختلف و نقاط دیگه جامعه آشنا شدم، تازه ایمان واقعی رو پیدا کردم... ایمان واقعی به چادر سرکردن یا نماز خوندن و روزه گرفتن نیست... سعی کن ایمان واقعی پیدا کنی... اصلاً مهم نیست که چادر سر کنی یا نکنی... اصلاً مهم نیست که...
دستی به ابرویم کشید: قبل از اینکه ازدواج نکردی زیر ابروتو برداری...
نگاهم را به زیر افکندم. پشت دستم را بوسید و گفت: همیشه منو محرم رازت بدون.
نوشته شده توسط سامان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:22 موضوع 20 تا 40 | لینک ثابت
دلارام سیگار دود میکرد و میگفت: من که پاسکالو حذف میکنم! خیلی هنر کنم فیزیک یک و ریاضی رو پاس کنم!
گیلدا باز روی دو دستش راه میرفت. گفت: دلارام نمیخوای بری خونتون؟
با لحنی تند این را گفت. دلارام گفت: وا! تو چه مهمون نوازی هستی!
و بی اعتنا به گیلدا ادامه داد: این نریمان خیلی بی شرفه!
گیلدا گفت: از تو بی شرف تره؟
هما لخت مادرزاد از حمام بیرون آمد و گفت: میخوام یه تیریپ باهاش بذارم، حالشو بگیرم، خیلی ادعاش میشه!
گیلدا روی پاهایش جهید و گفت: هما نریمانو این ورا ببینم دیگه نه من، نه تو! توام دیگه داری شورشو در میاری!
هما همانطور عریان جلوی آینه ایستاد و شروع به شانه زدن موهایش کرد. میدیدم که جای لباسهای زیر روی تنش روشن تر از بقیه جاهاست. پوست تن خودش بسیار زیبا بود و حالا که باز داشت به حالت عادی برمیگشت میدیدم هما زیباتر میشود. روز اولی که او را دیدم تقریباً به رنگ کاکائو بود. گفت: نگفتم میارمش اینجا که! گفتم حالشو میگیرم! نمیخوام حتی باهاش تیریپ بذارم، فقط باید یکی یه کاری کنه که داغون بشه!
دلارام خندید و گفت: اون داغون نمیشه! خیالت تخت! اگرم از دلارام جونت میشنوی اصلاً نرو طرفش! من یه چیزی میدنم که میگم نرو طرفش!
هما خندید. خنده اش را در آینه دیدم. موهایش خیس بود و آب از آنها میچکید. دلم برای قیافه اش که مثل عروسک بود غش رفت. میدانستم دل خیلی پسرها هم غش میرود. همانطور که شانه به دستش بود به سمت دلارام رفت و دو زانویش را روی مبل، دو طرف دلارام گذاشت تا صورتش مقابل صورت او قرار گرفت. دیگر بعد از یک ترم این کارهایش برایم عادی شده بود. شروع کرد به مکیدن و لیسیدن لبهای دلارام. گیلدا که در ظرفشویی آب به صورتش میزد گفت: بس کن! هما! دلارام هم دستش را میان پاهای او گذاشت و بنا را گذاشت با بازی کردن با او. هما یکی از برجستگیهای روی سینه اش را در دهان او گذاشت و گفت: دلارام جیگر من چی میدونه که ما نمیدونیم هان؟ به عروسک کوچولوت نمیگی نریمان چشه؟ نکنه کوچولوئه... هان؟
دلارام با لحن پُرنازش گفت: اگه با من بیای تو اتاق من بهت میگم!
هما لبهای او را بوسید و گفت: معلومه که میام! چرا نمیام؟
وقتی با هم به اتاق رفتند گیلدا با سر انگشتانش به پیشانی اش زد و با صدایی آرام اما خشمگین گفت: فقط با جک جندها رفت و آمد نداشتیم که اونم حالا داریم!
من ظرفهای ذرت بو داده و چیپس و ماست را که موقع فیلم دیدن خورده بودیم به آشپزخانه بردم و به آرامی به او که ظرفها را در کابینت میچید گفتم: خوب از هما جدا بشو گیلدا! چرا باهاش موندی؟
لبخندی زد و گفت: اون فقط به حرف من گوش میکنه آمنه! این الآن خوبشه، فکر کن اگه ولش کنم چی میشه! نمیتونم ولش کنم، به باباش قول دادم...
شیر آب را باز کردم تا ظرفها را بشویم. صدای ناله های دلارام را میشنیدم و کمی چندشم میشد. نمیدانستم هما چطور با آن دختر که خیلی چاق بود، عشقبازی میکند. گفتم: گیلدا! کریمی دیگه چیزی بهت نگفت؟
-نه... دیگه چیزی نگفت... خدا کنه بی خیال شده باشه... تو... ندا دیگه حرفی باهات نزد؟
-نه... من دیگه ندیدمش...
گیلدا گفت: آمنه تو درست خوبه... من چند تا مشکل فیزیک دارم... بهم کمک میکنی؟
به او لبخند زدم و گفتم: حتماً!
گفت: من تو رو نداشتم چه کار میکردم؟ هما که هیچی... عین بچه مه! ولی تو عین خواهرمی... وقتی موضوع کریمی رو بهت گفتم انگار یه باری از دوشم ورداشتن... به هیچکس نمیتونستم بگم... هما فقط میره شلوغ میکنه و یارو رو دست میندازه... بعد واسه خودش دردسر درست میکنه... اما تو... مث سنگ صبوری...
مکثی کرد و ادامه داد: ای کاش میفهمیدم سر ندا چی اومده...
گفتم: من دیگه نمیبینمش! عجیبه!
نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 21:59 موضوع 20 تا 40 | لینک ثابت
هما همانطور که قول داده بود برگشت و من در تاریکی به سمت خانه خودمان به راه افتادم. اولین بار بود که بعد از تاریک شدن هوا به تنهایی در کوچه راه میرفتم. اما سعی میکردم اعتماد به نفس خود را حفظ کنم. ساعت نه و نیم بود و کوچه ها خلوت و خیس بودند. با هراسی در اعماق وجودم کوچه طولانی امان را پیمودم و زنگ خانه را زدم. مامان در را برایم باز کرد. حمید خواست به من حمله کند اما آنقدر آشفته و عصبانی بودم که محکم او را به سویی هل دادم. باور نمیکردم که از ضربه من به کنار دیوار افتاده است. جرات خودم را جمع کردم و فریاد کشیدم: من دیگه بزرگ شدم حمید! وقتی زن گرفتی این غیرت بازیا رو واسه زنت در بیار، من پدر و مادر دارم، یه برادر بزرگتر دیگه هم دارم! فقط تو که واسه من تصمیم نمیگیری! برو پی کار خودت انقدرم مامان بابای بیچارمونو با کارات عذاب نده!
از جا بلند شد و باز به من حمله کرد و من باز با او گلاویز شدم. تا آن شب نفهمیده بودم که قادر به مقابله با او هستم و همیشه عین احمقها کتک خوردم بودم. و میدانستم که این "تینا" است که حمید را کتک میزند و نه "آمنه".
انگار داروها حمید را ضعیف کرده بود، این بود که زود خسته شد و از نفس افتاد. مامان در دعوای ما دخالت نکرد. نوید گوشه ای ایستاد و با چشمانی مشتاق به من نگاه کرد. مامان به من لبخند زد و من بالاخره فرصت کردم دکمه های مانتویم را که دیگر کوتاه شده بود باز کنم. چادرم از سرم افتاده بود و حالا مامان مانتو را در تنم دیده بود. مامان متکاهای حمید را مرتب کرد و به او گفت: بیا بخواب حمید... راست میگه... قبل از تو پدرش باید واسش تصمیم بگیره... به تو ارتباطی نداره...
حمید با یک چشم عصبانی اش به مامان نگاه کرد و دست بر پانسمانش گذاشت. گفت: شما میذارین نامحرم ببینتش! حرامه!
فریاد زدم: چه حرامی؟ مگه توی دین نگفته گردی صورت و از مچ به پایین عیبی نداره دیده بشه؟ دیگه چی میگی هان؟
داشتم با روش خودش با او مقابله میکردم. هوش اخیری که از اعتماد به نفس "تینا" به وجودم دویده بود، یاری ام میکرد.
حمید پاسخی نداد.
به اتاق که رفتم نوید پرید و صورت مرا که نشسته بودم بوسید: آفرین آجی! دیگه نذار کتکت بزنه باشه؟
او را در بغل گرفتم و بوسیدمش و قلقلکش دادم. گفتم: آدم باید همیشه قوی باشه نوید! تو هم هیچوقت نذار کسی بهت زور بگه!
سرش را به علامت "باشه" به یک سمت خم کرد. بهاره آمد بالا و گفت اگر دوست دارم پیش آنها بروم.
رفتم اما نمیخواستم آنها از ماجرای گیلدا چیزی بدانند.
پامچال باز گوشه ای نشسته بود و ویولن مینواخت.
نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 21:59 موضوع 20 تا 40 | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
دانلود
درباره وبلاگ

چندین ماجرای بزرگ و کوچک واقعی
که کنار هم چیده شده اند تا قصه ای بیافرینند
همه واقعی هستند اما برگرفته از لحظات و اشخاص مختلف
قصد من اهانت به اساتید دانشگاه نیست
اما قصه اصلی داستان آن چیزیست که در دانشگاه خود من اتفاق افتاد و همه ماجرای آن را در روزنامه ها خواندند.
تاکید میکنم که اسامی حقیقی نیستند و آن به اصطلاح اساتیدی که در دانشگاه ما مجرم شناخته شدند درسهای نامبرده در این داستان را تدریس نمیکردند.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
سگ خانه زاد
از لبها تا قلبها
نارنیا
سرزمین رویاها
دیوونه خونه من
فرزند کوهستان
خاطرات پت و مت از زبان پت
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY